جمعه, ۲۲ آذر ۱۳۹۸

تقدم یا تأخر آگاهی و پراتیک در نزد هگلی های جوان و مارکس
در پاسخ به این پرسش که مارکس به هگلی های جوان(فوئر باخ- بائر- اشتینر) چه نقد و جایگاهی قایل هست و آیا برای آگاهی بخشیدن و اصلاح فکری جامعه در ایجاد تحول اجتماعی که از سوی آنها تاکید می شد محلی از اعراب قایل است یا خیر؟ باید دیدگاه این سه را نسبت به اوبژه و سوبژه و رابطه متقابل این دو از یک سو و از سوی دیگر باور خود مارکس به این مقولات را بفهمیم.

مارکس در تقاطع سنت فکری اقتصاد سیاسی لیبرالیستی بریتانیایی، سنت فلسفه ایدالیستی آلمانی و سوسیالیسم فرانسوی زمانه خود ایستاده است. او اگر از اوبژه و سوبژه و روابط این دو در فرد و اجتماع می گوید، اوبژه اش در وهله اول انسان و قوانین الزام آور شرایط زیست فردی و اجتماعی است. اوبژه ای که انسان است و تغییر می کند در عین حال خود بعنوان انسان و سوبژه و فاعل شناسنده و فعال، خود و شرایط اجتماعی اش را مورد بحث قرار می دهد. در ادامه می گوید سوبژه بدلیل تغییر ذهن و اوبژه اش، هر لحظه در تغییر است و دقیقا همین تغییر مدام بیرون(خود و شرایط اجتماعی) و درونی (شناخت و آگاهی اش)، عامل و انگیزه تغییر خود و شرایط زیست اش می شود. قوانینی که قبل و بعد از او در بیرون و مستقل از او موجود بوده و خود و الزامات اش را بر او تحمیل می کند از زمان حضور او بعنوان اوبژه و بعدا بعنوان سوبژه (فاعل شناسنده) مدام بصورت رفت وبرگشت و فعال برهم کنش و اثر دارند. در صورتی این سوبژه را سوبژه می داند که بتواند سوبژه بودگی خود را به اوبژه بدل کند و توان بالقوه اش را در شراط زیستی اش به فعلیت در آورد بطوری که این عینیت تازه ساخته بدست خود، با خود درحالش، دوباره برای سوبژه بودگی آینده اش اوبژه شده و در آن اثر گذار و قوانین خود را تحمیل می کند.
مارکس به هگلی های جوان و بخصوص فوئر باخ (برجسته ترین آنها) ایراد دارد و می گوید، این درست که اوبژه در خارج از من و مستقل از من تعریف می شود ولی من بعنوان سوبژه اولاً چگونه و از طریق چه ساز و کاری باید با آن واقعیت در رابطه باشم؟
خود در مقام پاسخ در آمده و در ابتدا تعریف آنها از اوبژه و منفک کردنش از سوبژه انسانی راغلط می داند، چرا که من سوبژه در مرحله ای دیگر اوبژه فرد دیگری در مقام سوبژه هستم. و درثانی این اوبژه خود و اجتماع اش دارای قوانین و ساز و کارهایی است که با استفاده از آنها با من سوبژه در تعامل بوده و آن قوانین را برمن که خود نیز درآن زیست می کنم تحمیل می کند. اینجا راهش را از آنها جدا کرده و آنها را در دنیای خیالی و انفرادی و جدا افتاده از اجتماع و شرایط زیستی اش تنها رها می کند.
در ایراد به آنها می گوید که نقش انسان را در مقام سوبژه منفعل و پسیو تعریف کرده اند. انسان بعنوان فاعل شناسنده آگاهی و شعور و روشن شدگی به خود و قوانین الزام آور شرایط زیستی اش را از فعالیت خود و ایفای نقش فعال در کشاکش ساز و کارهای قوانین زیستی اش می گیرد و تاکید دارد که در تغییر و ایجاد تحول شرایط اجتماعی راه و روش آگاه کردن و روشن کردن آنها هیچ رابطه ای با قوانین الزام آور اجتماعی فرد و جامعه پیدا نمی کند.
مارکس می گوید که اوبژه بر سوبژه و آگاهی و ذهن مقدم است ولی این تقدم را در یک مسیر خطی تقدم و تأخری نمی بیند، بلکه بر خلاف ماتریالیست هایی مانند فوئرباخ که در کل سوبژه (فاعل شناسنده) را از دست رفته و مستقل و پس افتاده از اجتماع می بیند، باور دارد که سوبژه زمانی سوبژه است که بتواند فعالانه و در درون همان قوانین الزام آور تحمیلی وارد عمل شده و خود را عینیت دهد و قوای بالقوه اش را بالفعل نموده در تغییر شرایط نقشی اثرگذار داشته باشد. به عبارت دیگر مکان و جایگاه تعامل و اثر گذاری و میدان بازی سوبژه (فاعل شناسنده) را همان شرایط اجتماعی یا بارز ترین عرصه این شرایط، یعنی عرصه کار و تولید می داند.
او با این نگاه اولاً رابطه اوبژه با سوبژه را خطی و یک طرفه ندانسته، ثانیاً تاثیر سوبژه بر شرایط الزام آور زندگی اش و تحول آن را بدست خود سوبژه می سپارد. اینکه می گوید انسانها تاریخ خود را می سازند ولی نه آن گونه که خود می خواهند، دلیل آنرا دقیقاً در همین می داند که درجریان واقعیت موجود در روابط حاکم بر شیوه تولید مستقر، تاریخ ساخته می شود ولی از آنجا که محصول تولید، و خروجی این سیستم به روش بهره کشی و بدست افراد خاصی مصادره می شود، انسان در مقام سوبژه یا انسان شناسنده به حکم زندگی و زنده ماندن که در روال ساختن جهان و در تغییر و ایجاد تحول در آن فعالانه مشارکت دارد، از آن دور مانده و از محصول خود جدا می ماند. یعنی تاریخ را نه آنگونه که خود می خواهد می سازد و شرایط زیستش آنگونه که خود می خواهد نیست.
و در نهایت تعریف هگلی های جوان را مبنی بر قایل شدن به اصلاح فکر و آگاهی دادن و روشن کردن افراد به منظور ایجاد تغییر و تحول در شرایط زیستی که دارای قوانین الزام آور خود ویژه ای است، بی معنی و بی ربط دانسته و آنرا جز بع بع کردن در گله سیستم شیوه تولیدی حاکم چیزی بیش نمی داند.
آرمان روشن