پنجشنبه, ۲۷ تیر ۱۳۹۸

کارل مارکس و نظریه بیگانگی در نسبت با عاملیت/ ساختار:
جامعه شناسی آلمانی( مارکس و...) که تحت تاثیر عقل گرایی ریشه دار در فلسفه آلمان(کانت و هگل) است، علوم انسانی- اجتماعی را فربه تر از آن می بیند که گرفتار روش ها و برش های تنگ و خط کشی شده پوزیتویستی باشد. مارکس با طرح روش دیالکتیک در اندیشه اجتماعی و به نوعی

پیاده سازی فلسفه هگل در این حوزه، عملا خارج شیوه ها و پیش فرض های پوزیتویستی گام برداشته است.
این متفکر علوم اجتماعی در تقاطع سنتهایی مانند اقتصاد سیاسی بریتانیا، جامعه شناسی فرانسه و فلسفه ایده آلیستی آلمان، ایستاده و از پشتوانه دانش منطق و فنون فلسفی اش به منظور نقد اقتصاد سیاسی در مباحثاتش بکار گرفته است. او متفکری ساده اندیش نبود، بلکه طلایه دار بسط اندیشه زمان خود بود.
کارل مارکس برهان خود را بر زمینه های جامعه شناختی و روانشناسی پایه گذاری نموده و نظریه خود را با صحبت از کنش انسانی آغاز می کند، و بعد به سمت تجزیه و تحلیل ساختاری که با کنش انسانی خلق می شود، و سپس تعیین کننده آن می گردد، حرکت می کند.
سرآغاز بحث از نظر مارکس، فعالیت ملموس روزانه ماست، شیوه هایی که ما از رهگذر آن به گذران زندگی، تولید مواد غذایی و تولید مصنوعات می پردازیم. او از قلمرو آزادی شروع می کند، هر چند که سپس به بررسی شیوه ای می پردازد که از رهگذر آن، آنچه ما از طریق این آزادی تولید می کنیم، به سوی ما برگشته، حیات ما را تعیین می کند و با قرار دادن ما در مناسباتی که هیچ گونه کنترلی بر آن نداریم خود را از خارج بر ما تحمیل می کند.
 کسانی هستند که او را تنها متفکر اجتماعی می دانند که قاطع ترین نظرگاه جبری را از وجود انسانی ارایه داده است، ولی این سرآغاز در کنش متقابل انسانی باعث شده است که وقتی  او را در رهیافت کنش متقابل نمادین بازنمایی می کنیم، رهیافت او از همه رهیافت های دیگر کمتر جبری نمود داده می شود.
او با انتخاب روشی دیالکتیکی، از سر طیف آزادی کنش متقابل انسانی به سمتی حرکت می کند که جامعه و مناسبات اجتماعی که خود را بر ما تحمیل می کنند در سر دیگر طیف قرار می گیرند.
پروژه اصلی مارکس نشان دادن پروسه تحمیل و اجبار جامعه بر فرد، از رهگذر نهاد اقتصاد سیاسی سرمایه داری در قالب گروه و طبقات ساختار اجتماعی سرمایه داری است. که تحت عنوان نظریه "بیگانگی" تبیین می شود.
نظریه بیگانگی :
ابتدا و در پایه به تناسب آگاهی و فعالیت مادی در تعیین هستی اجتماعی انسان بطور کل می پردازد و می گوید: "اولا تولید ایده ها، مفاهیم، آگاهی، بی میانجی، با فعالیت مادی و تعامل مادی انسان ها، زبان زندگی واقعی، درهم تنیده شده اند. لذا در اینجا ادراک و تفکر- تعامل فکری انسان ها چونان تجلی بی میانجی امور مادی شان است." "انسانها، در تولید اجتماعی زندگی خود، مناسبات معینی را آغاز می کنند که غیر قابل اجتناب و مستقل از اراده آنهاست... شیوه تولید زندگی مادی تعیین کننده فرآیند زندگی اجتماعی، سیاسی و فکری به طور کلی است. آگاهی انسان ها نیست که هستی آنها را تعیین می کند، به عکس، هستی اجتماعی آنان تعیین کننده آگاهی شان است."
 مارکس ایده" الیناسیون" یا "بیگانگی" را از عقبه هگل و فوئر باخ می گیرد.
"الیناسیون" یا از خود بیگانگی در واژه به معنی جدایی چیزی از چیز دیگر است. و اصطلاحا به چیزی که انسان آنرا خلق و یا از ویژگی های او بوده ولی به طریقی از او دور افتاده است، گفته می شود.
"فوئر باخ" در نقد عقیده به دین در نزد "هگل" که آنرا "ساختار" می داند، اشاره دارد که،"دین خصایص و قدرت های ویژه ای مانند بخشندگی، ترحم، و دانش و قدرت آفرینش را از انسان گرفته و به موجودی بنام خدا ارجاع می دهد. درواقع این خصایص کمال ویژگی های خود انسانند که درچنبره دین، از او جدا و از او بیگانه شده و به خدایی افسانه ای نسبت داده می شود."
مارکس در تبیین خود بیگانگی از منظر خود، چنین ادامه می دهد که، فرآیندی مشابه فرآیند از خود بیگانگی مورد اشاره فوئر باخ،  نیز در قلمرو کار انسانی در نظام سرمایه داری رخ می دهد، و انسانها یا کارگران در چرخه کار تحت چیرگی نیرو هایی که خود آفریده و یا جزو ویژگی تن و روان آنها بوده، قرار می گیرند. او در پی نقدش به  نظام سرمایه داری، ایده "از خود بیگانگی" را بعنوان یک پدیده اجتماعی آورده و معتقد است همه نهادهای عمده جامعه سرمایه داری از دین و دولت گرفته تا اقتصاد سیاسی دچار یک از خود "بیگانگی پیوستار" هستند.
اکثریت جامعه که در نظریه مارکس دچار از خود بیگانگی اند، همانا کارگرانی هستند که در نظام سرمایه داری مستقر و درحال رشد و جهانی شدن، هر چه بیشتر ثروت و محصولات دارای قدرت و در مقدار بالا تولید کند، خود دچار فقر بیشتری می شود. هرچه کالای تولیدی بدست کارگر، ارزشمندتر، خود او ارزانتر و بی ارزش تر. بدین معنا که کالای تولیدی او بعنوان چیزی بیگانه و قدرتی مستقل از او در می آید.
"محصول کار، کاری است که کارگر با استفاده از نیروی یدی و ذهنی خود و با کمک ابزارها در یک شئی تجسم می دهد، یعنی نیروی تنی و ذهنی کارگر به ماده بدل شده و کالا نام می گیرد. این نتیجه عینیت یافتن کار است، عینیت یافتن به صورت از دست دادن شئی، بندگی در برابر آن و تصاحب محصول به شکل جدایی یا بیگانگی با محصول، پدیدار می گردد."(مارکس 1382.ص 125)
در نظر مارکس جامعه سرمایه داری بدلیل ماهیت ساختاری اش به چند شکل عاملیت یا سوژه /کارگر را از خود بیگانه می کند.
• بیگانگی از محصول کار: (از کالای تولید شده بدست خود جدا و دور می افتد).
• بیگانگی از فرآیند تولید: (از آنجا که محصول بدست سرمایه دار یا ساختار مصادره می شود، کار و فرآیند کار برای او ملال آور و فرسایشی است وعامل یا سوژه(کارگر) از فرآیند کار بیگانه می شود.)
• بیگانگی از خود : (از آنجا که کالای تولیدی وعجین شدن در فرآیند تولید، روندی برای تزریق خود و بار روانی و بدنی خود در شئی است، وقتی در نهایت از آنها دور می افتد در واقع از خود دور و بیگانه خواهد بود.)
• بیگانگی از دیگران: ( از آنجا که کار و تولید صنعتی فرآیندی جمعی است، نه تنها یک عامل یا کارگر، بلکه دیگران و همکارانش نیز هم از خود و هم از او و همچنین او از خود و دیگران بیگانه و دور می شود.)
بعد از تعریف از خود بیگانگی و پروسه تولید آن، عوامل ایجاد کننده بیگانگی، مهم است که مارکس، پول را مهمترین عامل از خود بیگانگی انسان می داند.
• "وارونه شدن" و بهم ریختگی تمام خصلت های انسانی و طبیعی، اخوت ناممکن ها و قدرت الهی.
• پول، ریشه در خصلتی دارد که با فروش خویش، خود را بیگانه می سازد.
• پول، توانایی از خود بیگانه بشر است.
• مالکیت خصوصی هم ایجادکننده بیگانگی و هم نتیجه آن است.
• از یک سو محصول کار بیگانه شده است و از سویی دیگر وسیله ای است که با آن، کار خود را بیگانه می کند.
 کارگر / عاملیت/ سوژه ای که می توانست در جامعه و طی پروسه کار اجتماعی، آنجا که از وجودش مایه گذاشته و خودش را باز تولید می کند، کالا ی تولید شده را برای خود، و بر اساس نیاز های زندگی خود تولید نماید و روزاروز خود و زندگی اش را بارورتر نماید، ولی در چنبره سخت اوبژه ای مانند نهاد اقتصاد سیاسی مستقر در ساختار جامعه سرمایه داری، سرکوب و له شده و از خود بیگانه و دور نگاه داشته می شود.
پیچیدگی اقتصاد سیاسی با نادیده گرفتن رابطه مستقیم میان عامل/ کارگر و محصولاتش(خود باز تولید شده)، بیگانگی ذاتی در سرشت کار سرمایه داری را پنهان می کند.
اگرمالکان و مصادره گران کم شمار سیستم سرمایه داری و تار و پود برسازنده این نظام مسلط بیگانه ساز اجتماعی را، بعنوان ساختار، و اکثریت انسان ها یا سوژه ها - افراد/کارگران را بعنوان عاملیت موجود در این جامعه تلقی کنیم، طبق انگاره ها و مفاهیم سوبژه/ اوبژه(عاملیت /ساختار) که در دم و دستگاه  فلسفی کانت و هگل و در ادامه حتی در نزد فوئر باخ برساخته می شود، این دوگانه مفهومی در یک چرخه و سیکل معیوب تعاملی افتاده و سوژه در راستای تلاش برای رهایی، گرفتار نهاد هایی مانند دین، و دولت و اقتصاد سیاسی که خود مدام، درگیر یک چرخه خود بیگانگی پیوستارند، مقهور و مستآصل  می ماند. و درنتیجه هیچ روزنه و مخرج خروجی برای خروج از تکرار آنها در تاریخ، و یا امید به تغییر و تحول در آینده را متصور نمی توان بود.
ولی کارل مارکس در تز سوم فوئر باخ" با اتکاء به آموزه ای ماتریالیستی،اینطور استدلال می کند" که انسان ها محصول شرایط و تربیت هستند، و اینکه در نتیجه، تغییر انسانها، محصول تغییر شرایط و تغییر تربیت است". و در ادامه می آورد که" از طرفی این انسان ها هستند که شرایط را تغییر می دهند و اینکه آموزگار خود می بایست آموزش ببیند. بطوری که مصادف بودن تغییر شرایط و تغییر فعالیت انسانی(خود تغییر دهی) را می توان به مثابه پراکسیس انقلابی و به گونه ای عقلانی درک کرد."
مارکس کل زندگی اجتماعی را ذاتا پراتیک می بیند." خروج رازوارگی نظریه و راه حل عقلانی آن در پراکسیس انسانی و در فهم پراکسیس است." در نهایت این پراکسیس اجتماعی ر ا نه جامعه مدنی که جامعه انسانی یا انسانیت اجتماعی می داند.
همانطوری که آمد، مارکس در تقاطع سنت فکری اقتصاد سیاسی لیبرالیستی  بریتانیایی، سنت فلسفه ایدالیستی آلمانی و سوسیالیسم فرانسوی زمانه خود ایستاده است. او اگر از اوبژه / سوبژه و روابط این هر دو در فرد و اجتماع می گوید، اوبژه اش در وهله اول انسان و قوانین الزام آور شرایط زیست فردی و اجتماعی است. اوبژه ای که انسان است و تغییر می کند در عین حال خود بعنوان انسان و سوبژه و فاعل شناسنده و فعال خود و شرایط اجتماعی اش را مورد بحث قرار می دهد. سوبژه بدلیل تغییر ذهن و اوبژه اش، هر لحظه در تغییر است و دقیقا همین تغییر مدام بیرون (خود و شرایط اجتماعی) و درونی (شناخت و آگاهی اش)، عامل و انگیزه تغییر او و شرایط زیست اش می شود. قوانینی که قبل و بعد از او در بیرون و مستقل از او موجود بوده و خود و الزاماتش را بر او تحمیل می کند از زمان حضور او بعنوان اوبژه و بعدا بعنوان سوبژه(فاعل شناسنده) مدام بصورت رفت و برگشت و فعال بر هم کنش و اثر دارند. در صورتی، این سوبژه را سوبژه می داند که بتواند سوبژه بودگی خود را به اوبژه بدل کند، و توان بالقوه اش را در شرایط زیستی اش به فعلیت در آورد. بطوری که این عینیت تازه ساخته بدست خود، با خود در زمان حال، دوباره برای سوبژه بودگی آینده اش اوبژه شده و در آن اثر گذار و قوانین خود را تحمیل می کند.
مارکس به هگلی های جوان و بخصوص فوئر باخ (برجسته ترین آنها) ایراد دارد و می گوید، این درست که اوبژه در خارج از من و مستقل از من تعریف می شود ولی من بعنوان سوبژه اولا چگونه و از طریق چه ساز و کاری باید با آن واقعیت در رابطه باشم؟
سپس خود در مقام پاسخ در آمده و در ابتدا تعریف آنها از اوبژه و منفک کردن اش از سوبژه انسانی را غلط می داند چرا که من در مقام سوبژه در مرحله ای دیگر، در مقام اوبژه ای برای فرد دیگری در مقام سوبژه، هستم. و در ثانی، این اوبژه خود و اجتماعش دارای قوانین و ساز و کارهایی است، که با استفاده از آنها با من بعنوان سوبژه در تعامل بوده و آن قوانین را بر من که خود، نیز درآن زیست می کنم تحمیل می کند. اینجا راهش را از آنها جدا کرده و آنها را در دنیای خیالی و انفرادی و جدا افتاده از اجتماع و شرایط زیستی اش تنها رها می کند.
در ایراد به آنها می گوید که نقش انسان را در مقام سوبژه منفعل و پسیو تعریف کرده اند. انسان بعنوان فاعل شناسنده، آگاهی و شعور و روشن شدگی به خود و قوانین الزام آور شرایط زیستی اش را، از فعالیت خود و ایفای نقش فعال، در کشاکش ساز و کارهای قوانین زیستی اش می گیرد، و تاکید دارد که در تغییر و ایجاد تحول شرایط اجتماعی، راه و روش آگاه کردن و روشن کردن آنها، هیچ رابطه ای با قوانین الزام آور اجتماعی فرد و جامعه پیدا نمی کند.
مارکس قبول دارد که اوبژه بر سوبژه و آگاهی و ذهن مقدم است، ولی این تقدم را در یک مسیر خطی تقدم و تاخری نمی بیند، بلکه بر خلاف ماتریالیست هایی مانند فوئرباخ که در کل سوبژه (فاعل شناسنده) را از دست رفته و مستقل و پس افتاده از اجتماع می بینند، باور دارد که سوبژه زمانی سوبژه است که بتواند فعالانه و در درون همان قوانین الزام آور تحمیلی وارد عمل شده و خود را عینیت دهد، و قوای بالقوه اش را بالفعل نموده و در تغییر شرایط نقشی اثرگذار داشته باشد. به عبارت دیگر مکان و جایگاه تعامل و اثر گذاری و میدان بازی سوبژه (فاعل شناسنده) را همان شرایط اجتماعی یا بارز ترین عرصه این شرایط، یعنی عرصه کار و تولید می داند.
او با این نگاه، اولا رابطه اوبژه با سوبژه را خطی و یک طرفه ندانسته، ثانیا تاثیر سوبژه بر شرایط الزام آور زندگی اش و تحول آن را بدست خود سوبژه می سپارد. اینکه می گوید "انسانها تاریخ خود را می سازند ولی نه آن گونه که خود می خواهند"، دلیل آنرا دقیقا در همین می داند که درجریان واقعیت موجود در روابط حاکم بر شیوه تولید مستقر، تاریخ ساخته می شود ولی از آنجا که محصول تولید، و خروجی این سیستم به روش بهره کشی بدست افراد خاصی مصادره می شود، انسان در مقام "سوبژه" یا انسان "شناسنده" و به حکم زندگی و زنده ماندن که در روال ساختن جهان و در تغییر و ایجاد تحول در آن فعالانه مشارکت دارد، از آن دور مانده و از محصول خود جدا می ماند. یعنی تاریخ را نه آنگونه که خود می خواهد می سازد.
از آنجا که عامل  دو قطبی شدن جامعه سرمایه داری عطش سیری ناپذیری سرمایه در خود انباشتگی از طریق تحمیل دستگاه بیگانه ساز پیوستار، به اکثریت عاملیت / سوژه ها و تداوم این پروسه است، روزبروز با افزودن غل و زنجیر به دست و پای عاملیت ها، آنها را از هر نظر تهی از خود شان می کند.
در نگاه او، جامعه از توازن متغیر نیروهای متضاد ساخته می شود. بر اثر تنش و کشمکش های این نیروها، دگرگونی اجتماعی پدید می آید، نیروی برانگیزاننده تاریخ، همان شیوه ارتباط انسان ها در رهگذر کشمکش های شان، برای بدست آوردن زیست مایه از چنگ طبیعت است.

روشن

بخشی از برنامه مراسم یادبود رفیق علی صادقی (کاک ابراهیم) در هامبورگ

گفتگوی تلویزیون حزب رنجبران ایران با دکتر علی صادقی (کاک ابراهیم) و محمد اشرفی