پنجشنبه, ۰۱ مهر ۱۴۰۰

پروژه آمریکا در خاورمیانه و نقش و آینده اروپا !

پروژه هیئت حاکمه آمریکا در پیشبرد عملیات پیشگیرانه نه تنها یک جانبه، بلکه به خاطر اعمال " زور وقیحانه " توسط ژنرالهای راست افراطی ارتش آمریکا در سراسر جهان و به ویژه در خاورمیانه (فلسطین، عراق، افغانستان و...) نمودها و عواقب جنایت کارانه تر و فلاکت بارتری را به وجود آورده است.

این پروژه از تراوشات مغزی جورج دبلیو بوش نیست که در حال حاضر قرار است توسط گروهی تحت نام نئوکانها

( که حاکمیت را از طریق انتخاباتی مشکوک به دست آورده اند)، پیاده شود. این پروژه امپریالیستی بلافاصله بعد از پایان جنگ جهانی دوم در سال 1945 میلادی، شکل گرفته و سپس در طول دوره " جنگ سرد " (1947-1991 ) رشد پیدا کرد. با این که مولفه های اصلی این پروژه ( اعم از سیاسی، اقتصادی، نظامی، فرهنگی و...) به یکسان و همگون پیش نرفته ولی عنصر قهر و خشونت به مقدار قابل توجهی به ویِژه در حیطه نظامی، در سال های بعد از فروپاشی شوروی و پایان " جنگ سرد " (1991-2005 ) تشدید پیدا کرده است.

این پروژه پیوسته سهم قاطع و تعیین کننده ای را به مولفه قدرت نظامی داده است. تعبیه یک استراتژی نظامی جهانی بر اساس تقسیم جهان به مناطق مشخص نظامی و تخصیص مسئولیت هر منطقه به یک فرمانده نظامی آمریکائی، گواه این مدعا است. علت دادن مقام، موقعیت و بودجه برتر به مولفه نظامی را باید در هدف نهائی این پروژه جستجو کرد: این هدف تنها ” اخته “ کردن روسیه، محاصره و تهدید چین از طریق کسب هژمونی نفتی در “ خاورمیانه بزرگ “ و به قیمومیت کشاندن “ اتحادیه اروپا “ نیست. هدف نهائی گسترش و تضمین سیادت واشنگتن به عنوان مقر “ قیصر قهار “ امپراتوری آمریکا است که حق گفتن حرف آخر را در سراسر جهان خواهد داشت. به عبارت دیگر گسترش “ دکترین مونرو “ ( که به آمریکا حق می دهد که از کلیه مناطق آمریکای لاتین و جزایر کارائیب به عنوان “ حیاط خلوت “ خود استفاده کند ) در سراسر کره خاکی هسته اصلی این پروژه را تشکیل می دهد.

در واقع با جهانی کردن دکترین مونرو، آمریکا اداره جهان را به طور انحصاری حق خود محسوب می دارد ! در این طرح "منافع " و " امنیت " نظام آمریکا که " جهانی " شده است، مافوق و برتر از تمام اصول و ضوابطی است که تاکنون قرار بود رفتار سیاسی و نظامی واحدهای کشوری را در جهان، تحت نظارت بگیرند.

پروژه جهانی آمریکا در سالهای دوره " جنگ سرد " به خاطر پا گرفتن جنبش های رهائیبخش ملی در کشورهای جهان سوم و عروج دولت های نسبتا " رفاهی " سوسیال دموکراسی در اروپا از یک سو و حمایت چند جانبه شوروی و چین از جنبش های رهائیبخش از سوی دیگر، هیئت حاکمه آمریکا را مجبور به قبول تاکتیکی " همزیستی مسالمت آمیز "، نه تنها با چین و " بلوک شرق " کرد، بلکه به پای مذاکره صلح با کشورهای آسیائی و آفریقائی نیز رفت.

بعد از خاموشی شعله های جنبش های رهائیبخش در سال های 1973-1980، ریزش و افت سوسیال دموکراسی در اروپا در دهه 1980 و بالاخره سقوط و فروپاشی شوروی در آغاز دهه 1990، آمریکا دوباره فرصت یافت که پروژه جهانی خود را مطرح و پیاده سازد. جهانی ساختن “ دکترین مونرو “ و ایجاد “ حیاط خلوت های “ متعدد جدید برای آمریکا در جهت تسلط کامل بر خطه عظیم خاکی " اورو- آسیا " در این طرح که امروزه توسط نئوکانها و تحت نام " دکترین بوش " کوشش می شود در جهان پیاده گردد، این امر مستتر است که حاکمیت و منافع طبقه حاکم آمریکا باید برتر و بالاتر از تمام قوانین و مقررات بین المللی که قرار است رفتار و حرکات سیاسی معقول و قانونی را کنترل کند، قرار گیرد.

در پیاده کردن این پروژه، دولتمردان آمریکائی می دانند که باید در سه حیطه بزرگ مقام و موقعیت متفوقی را احراز کنند. این سه حیطه که در برقراری سلطه جهانی آمریکا عوامل اساسی محسوب می شوند، عبارتند از:

1 – کنترل بر منابع طبیعی جهان و به ویژه ایجاد هژمونی نفتی در حیطه " خاورمیانه بزرگ "،

2 – ایجاد مونوپولی نظامی در جهان تحت رهبری آمریکا،

3 – گسترش فرهنگ " متفوق " انگلوساکسون که بخشی از آن آرمان های سلطه جویانه امپراتوری سرمایه در جهان به رهبری آمریکا را به بهترین وجهی بیان می کند.

وقتی نئوکانها صحبت از " خاورمیانه بزرگ " می کنند، منظورشان کشورهای خاورمیانه به اضافه کشورهای منطقه قفقاز (آذربایجان، ارمنستان، ترکمنستان، تاجیکستان و قرقیزستان) می باشد. این خطه نقش تعیین کننده ای در پروژه امپریالیستی آمریکا بازی می کند. سه مولفه پر اهمیت آن عبارتند از:

1 – وجود ثروت عظیم مربوط به انرژی سوخت (نفت و گاز طبیعی): نزدیک به 70% کل نفت جهان و 80% کل گاز طبیعی جهان در این منطقه قرار دارد. دسترسی بدون قید و شرط به نفت ارزان و با کیفیت این منطقه، اهمیت حیاتی در طرح سلطه جویانه آمریکا پیدا می کند. بهترین راه تضمین دسترسی به این منابع کنترل سیاسی – نظامی کشورهای این منطقه از راه صدور دموکراسی، تغییر رژیم و تهاجمات و اشغال نظامی است. تسلط بر خاورمیانه بزرگ و استقرار هژمونی نفتی مرحله اول استراتژی جهانی پروژه آمریکا را در بر می گیرد.

2 – اما این خطه از نظر جغرافیای سیاسی نیز اهمیت حیاتی برای نئوکانها دارد. با توجه به نقشه جهان، متوجه می شویم که این منطقه در مرکز جهان قدیم و یا نیمکره شرقی (اورو- آسیا) قرار دارد. این منطقه به یک اندازه از پاریس، پکن، سنگاپور و ژوهانسبورگ فاصله دارد و در سیستم جهانی ازمنه های قدیم، منطقه اتصال دهنده قاره های آسیا، آفریقا و اروپا بوده است. بعد از جنگ جهانی دوم و آغاز جنگ سرد کشورهای جنوبی این منطقه ( مثل ایران، عربستان، عراق و غیره ) از نظر جغرافیای سیاسی و استراتژی نظامی، اهمیت فوق العاده ای در جهت محاصره و تحدید اتحاد جماهیر شوروی برای نظام جهانی سرمایه، یافت. ولی پس از فروپاشی شوروی، اهمیت این منطقه نه تنها کاهش نیافت بلکه دو چندان شد. به نظر بسیاری از مفسرین، سلطه گری آمریکا در این منطقه که در 15 سال اخیر (1991-2005) تشدید یافته، نقش " اروپای متحد " را به خاطر نیاز روزافزون به نفت و گاز طبیعی خاورمیانه بزرگ به یک " زیر دست " و نه متحد و شریک تقلیل خواهد داد.

نئوکانها در صورت ایجاد هژمونی نفتی روسیه را اخته و یا تجزیه خواهند کرد و سپس با گرفتن باج سبیل از هندوستان با جمعیت یک میلیاردی از نفت جهت تحدید و یا تجزیه چین از طریق جدائی مناطق تایوان، تبت، ایغورستان یا ترکستان شرقی از بدنه چین به مرحله دوم و سوم استراتژی جهانی خود جامه عمل خواهند پوشاند. لذا کنترل بلامنازع بر منابع نفتی خاورمیانه به عنوان حیاط خلوت آمریکا در واقع جهانی کردن دکترین مونرو و گسترش آن به دنیای قدیم است که هدف توسعه طلبی آمریکا را به نمایش می گذارد. مع الوصف باید خاطرنشان ساخت که کوشش مداوم آمریکا بلافاصله بعد از پایان جنگ جهانی دوم برای به کنترل خود درآوردن این منطقه با موفقیت توام نبوده است.

در دهه 1950، بعد از سرنگونی حکومت ملی دکتر مصدق در ایران، آمریکا سعی کرد که این منطقه را از طریق ایجاد " پیمان بغداد " و بعدا " سنتو " به حلقه " ناتو " وصل کند. ولی کودتای ناسیونالیستی عبدالکریم قاسم در 1958 و نفوذ شوروی به عنوان رقیب سیاسی و نظامی در دهه 1960 همراه با گسترش جنبش های رهائیبخش در کشورهای آسیا و آفریقا، باعث شد که در آن دوره آمریکا نتواند در پیاده کردن طرح خود موفقیت حاصل کند.

با افول جنبش های رهائیبخش و تضعیف دولت های " غیر متعهد " ( کنفرانس باندونگ ) از یک سو و اخته شدن دولت های رفاه سوسیال دموکراسی در اروپا و فروپاشی شوروی و " بلوک شرق در دوره 1973-1991 از سوی دیگر، آمریکا برای اولین بار فرصت پیدا کرد تا بدون مانع و چالشی جدی، طرح خود را در منطقه خاورمیانه که نقشی اساسی در این طرح دارد، پیاده کند.

اما این سئوال که آمریکا چگونه می خواهد این کنترل و هژمونی را اعمال کند، بسیار ضروری و منطقی است. حدود 14 سال است که واشنگتن اقدام به ایجاد و پیشبرد پروژه سئوال برانگیز بازار مشترک خاورمیانه کرده است. در این طرح که همراه با صدور دموکراسی و تغییر رژیم و احتمال تهاجمات نظامی و اشغال کشورها به مورد اجرا در خواهد آمد، نئوکانها وظایف زیر را در دستور کار خود قرار داده اند:

1 – ایجاد سرمایه لازم از طریق کشورهای نفت خیز منطقه خلیج فارس در خاورمیانه ( عراق، عربستان، ایران، امارات عربی و...)

2 - تامین کارگر ارزان از کشورهای مصر، ایران، آسیای مرکزی، آذربایجان و...

3 – تهیه تکنولوژی و علم و صنعت توسط اسرائیل و واسطه و دلالی که از مزایا و حقوق خاصی در مقایسه با کلیه کشورهای خاورمیانه بزرگ برخوردار خواهد شد. این طرح در حال حاضر از طرف کشورهایی مانند مصر، اردن و امارات عربی مورد پذیرش قرار گرفته است. عراق، سوریه، لبنان و ایران، این طرح را رد کرده اند. مخالفت آشکار و غیر مستقیم با پروسه صلح خاورمیانه از طرف این کشورها را باید در متن رد طرح و پروژه آمریکا، مورد تحلیل و بررسی قرار داد.

از این رو آمریکا کوشش می کند تا به نحوی از انحاء این چهار کشوررا که به مانعی اصلی در سر راه پیاده ساختن پروژه آمریکا در خاورمیانه محسوب می شوند، از سر راه حرکت خود بردارد. این عمل در عراق پیاده شد و آمریکا با سرنگون ساختن رژیم صدام حسین یکی از مخالفان این طرح را از سر راه خود برداشت. حلقه های ضعیف دیگر د ر این استراتژی لبنان و سوریه هستند که هم اینک و با قتل مشکوک رفیق حریری رئیس جمهور لبنان و نسبت دادن این قتل به عوامل سوریه، فشار بر دولت سوریه در بیرون کشیدن ارتش خود از لبنان شدت گرفته و زمینه برای روی کار آوردن رژِیمی پرو آمریکائی در آن مساعدتر شده است.

نئوکانهای حاکم و مجریان ایجاد و حفظ بازار مشترک خاورمیانه در صدد هستند رژیم سیاسی در هر کدام از این کشورها را جایگزین سازند تا بتوانند حفاظت و گسترش این بازار را تامین کنند. در واقع وقتی که واشنگتن صحبت از استقرار دموکراسی در این کشورها می کند، منظورش جانشین کردن حکومت های فردی یا اسلامی با محتوایی نامشخص و مبهم، به جای حکومت های “ از رونق افتاده “ خاورمیانه است. در حال حاضر آمریکا با اجرای سناریوی انتخابات قلابی و مصنوعی در عراق، می خواهد اسلامی های میانه رو را در عراق که قادر به کنترل اوضاع به طور موثری باشد، به حاکمیت برساند. نقش و وظیفه اصلی این نیروهای میانه رو اسلامی صاف کردن جاده نفوذ قانونی آمریکا در عراق و جلوگیری از تروریسم است. در واقع رژیم بوش به هر نیروی مقاومتی که به نحوی از انحاء منافع سلطه جویانه آمریکا را تهدید کند، مارک تروریست می زند.

سران کشورهای " اروپای قدیم " زمانی که خود را در برابر طرح آمریکا برای خاورمیانه یافتند، بلافاصله به ابداع طرحی پرداختند و اسم آن را همکاری " ارو- مدیترانه " نامیدند. سران این کشورها و به خصوص فرانسه و آلمان می دانند که طرح آمریکا برای خاورمیانه به خاطر سلطه کامل آمریکا بر اروپا، روسیه و چین تنظیم و تهیه شده و آگاه گشته اند که آمریکا با پیاده کردن طرح خاورمیانه اش، می خواهد با ایجاد " ایستگاههای بنزین گیری " در خاورمیانه به حرکات بعدی خود در رابطه با سلطه بر اروپا دست بزند. بررسی طرح اروپا " ارو-مدیترانه “ نشان می دهد که این طرح در مقام مقایسه با طرح آمریکا به طور قطع بزدلانه و زبونانه است که سرشار از ناهمگونی ها و مفاد متناقض و بی محتوا است. این طرح تمرکز را به ایجاد تفاهم و توافق بین کشورهای عربی دولت می گذارد. حال آن که اسرائیل در طرح آمریکا برای خاورمیانه نقش کلیدی بازی می کند و برخلاف دولت های فرانسه و آلمان و... که خواهان ایجاد و گسترش جهان چند قطبی هستند، شدیدا تمایل به استقرار و تامین جهان تک قطبی به رهبری آمریکا دارد.

تفاوت واضح بین طرح " جسورانه " و " گستاخانه " آمریکا که از وقاحت تمام عیار هئیت حاکمه آمریکا نشئت می گیرد و طرح سست بنیاد دولت های اروپائی نشان می دهد که وابستگی به آتلانتیسم و نهادهای متعلق به آن مثل ناتو که در زیر هژمونی آمریکاست، کوچکترین مجالی به اروپائیان نمی دهد که در تصمیم گیریها در مورد مسائل جهانی، در مقابل آمریکا احساس برابری کنند. تونی بلر برخلاف ژاک شیراک، از جهان تک قطبی دفاع می کند و معتقد است که این یک انتخاب مطلوب از جانب اوست. زیرا به نظر او آتلانتیسم خود شروط کافی برای برابری و تساوی در تصمیم گیریها بین آمریکا و اروپا را در بر دارد. اگر قبول کنیم که ایجاد و گسترش اندیشه و ساختار آتلانتیسم از ابتدا با سوء نیت برای تحمیق افکار عمومی اروپائیان از طرف آمریکا تنظیم گشته بود به روشنی متوجه می شویم که غرور و وقاحت زور به نمایش درآمده از طرف آمریکا گواه موهومی بودن اعتقاد تونی بلر است. تونی بلر می داند که طرح آمریکا در خاورمیانه در جهت تامین هدف نهائی آتلانتیسم ( تسلط بر اروپا) است و از آن استقبال می کند.

نظر استالین، در اواخر دهه 1930 دایر بر اینکه " نازیها ضرورت این که کجا باید متوقف شوند را نمی بینند " در مورد نئوکانها حاکم در آمریکا نیز صادق است.

جورج بوش مثل اسکندر قهار با ایجاد جنگ های دائمی و بی پایان راه بازگشت و " استراتژی خروج " را نا ممکن ساخته است. برخلاف تونی بلر بعضی از دولتمردان اروپائی این سئوال را بطور غیر مستقیم مطرح می کنند که آیا راه دیگری به غیر از آتلانتیسم برای آنها وجود دارد؟ آیا سخنان شیراک در مورد جهان تک قطبی آتلانتیک نشانه ای از یک صف آرائی جدید در جهان و شکلگیری و پدیدار گشتن یک راه جدید است ؟ اگر قبول کنیم که به نظر ژاک شیراک جهان تک قطبی آتلانتیکی مترادف با توسعه طلبی و هژمونی آمریکاست، در آن صورت آیا سخنان او اعلامی برای ساختن دنیای چند قطبی و پایان آتلانتیسم است؟ برای جامه عمل پوشاندن به این راه جدید لازم است که اروپا خود را در باتلاقی که در آن فرو غلتیده نجات دهد. اروپا باید در مقابل عملکرد های آمریکا در خاورمیانه مقاومت کرده و با ایجاد محور "پاریس-برلین-مسکو-پکن” طرح آمریکا را در خاورمیانه به زیر سئوال برده و خنثی سازد. این را زمانی امکان پذیر خواهد کرد که اروپائیان سوسیال، از آتلانیسم بریده و با ایجاد نزدیکی و همبستگی با کشورهای جنوب به یک مانع جدی در مقابل امپراتوری آمریکا مبدل شوند. اروپای بدون کشورهای جنوب نمی تواند در مقابل آمریکا همچون یک متحد برابر عمل کند. به عبارت دیگر اروپا امکان در همبستگی با هسته های اصلی کشورهای جنوب می تواند از پیاده کردن موفقیت آمیز طرح آمریکا جلوگیری کند. ولی اگر این راه را برنگزیند، دیگر اروپائی وجود نخواهد داشت و عملا خود به یک حیاط خلوت آمریکا تبدیل خواهد گشت.

اما تجربه جنگ بین الملل دوم نشان داد که به شکست کشاندن استراتژی تهاجمی امپریالیستی اساسا در گرو مبارزه هر چه متحدتر مردم جهان علیه امپریالیسم متجاوز است، مبارزه ای که اگر تحت رهبری احزاب کمونیست انقلابی باشد نه تنها پوزه امپریالیسم به خاک مالیده خواهد شد، بلکه مردم کشورهای جنوب نیز از استثمار و ستم حاکمین مرتجع خودی رها شده و در جاده آزادی و سوسیالیسم هم گام خواهند شد

یونس پارسابناب (ناظمی)

بولتن نظریات از انتشارات حزب رنجبران ایران -اسفند 1383

mod_easyslider

سخنان اسماعیل بخشی در گردهمآئی کارگران هفت تپه

بخشی از برنامه مراسم یادبود رفیق علی صادقی (کاک ابراهیم) در هامبورگ