جمعه, ۱۵ اسفند ۱۳۹۹

دمکراسی بورژوائی یا دمکراسی سوسیالیستی

در پی چهار دهه رقابت در جنگ سرد و ناکامی اتحاد شوروی و کشورهای اردوگاهی در رقابت های جهانی برای کسب بازار و پس افتادن اين کشورها در رقابت های فنی و فناوری علمی از کشورهای مهم سرمايه داری و هم به اين اعتبار ناتوانی در ایجاد جامعه ی رفاه سوسیالیستی در کشورهای مدعی سوسياليسم و ناتوانی آشکار در تامين کالاها و نیازمندی های اساسی شهروندان خود، روی گردانی توده ها از سوسياليسم 

را به دنبال آورد و در نتيجه بازگشت به نظام سرمايه داری در اين کشورها نه با مقاومت جدی، که کم و بيش با اقبال توده ای مواجه می شد.»

 دارابیگی به خوبی می داند که چه فشارها و مداخلات امپریالیستی از فردای پیروزی انقلاب اکتبر آغاز شد و نهايتا قرار براین بود که با جنگ تجاوزکارانه ی امپریالیستی سرنگونی سوسیالیسم در شوروی را یکسره کنند که چون موفق نگشتند شيوه ی "تسخير دژ از درون" را با نفوذ در مغز رهبری کننده ی جامعه یعنی رهبری حزب کمونيست، تشديد نمودند و رويزيونيسم مدرن خروشچفی تيرآخر را برای نابودی سوسياليسم شليک نمود. دارابیگی اطلاع دارد که با شلیک توپهای انقلاب اکتبر با صراحت تمام "حق ملل روسيه در تعيين سرنوشت خويش تا جدائی"، "حق برابر زنان با مردان در کليه ی عرصه های اجتماعی و از جمله حق انتخاب کردن و انتخاب شدن"، "حق آموزش رايگان برای کليه ی افراد جامعه شوروی"، "خلع يد از خلع يد کنندگان و شروع از بين بردن مالکیت خصوصی بر وسايل توليد و مبادله"، "پايين آوردن شکاف بين حقوق های بالا و پايين جهت ایجاد عدالت اجتماعی"، "بيمه و درمان رايگان"، "حاکمیت شورائی به جای پارلمانتاريسم مزور سرمايه داری"، "گسترش آموزش وپرورش و فرهنگ دراقصا نقاط کشور پهناور شوروی"، "جدائی دين از دولت و از آموزش و پرورش"، "از بين بردن بیکاری" و "دفاع از حقوق کشورهای مستعمره و تحت سلطه و کمک به رهائی آنها از چنگال خون چکان امپرياليسم" و...که در مقايسه با وضعيت موجود حتا درپيشرفته ترين کشورهای سرمايه داری جهان خوار گام عظیمی به پيش بود که نور امیدی دردل میلیاردها انسان استثمار شده و لت و پار زير سلطه ی خونين نظام سرمایه داری جهانی و نظام های ماقبل سرمایه داری، به وجودآورد. کارگران و زحمتکشان شوروی با دادن نزديک به ۳۰ ميليون قربانی و ویرانی عظيم کشور توانستند سربلندانه پس ازجنگ جهانی دوم به ترميم ويراني ها بپردازند و شوروی به دومين قدرت جهانی تبدیل شد. آيا اين دستاوردها آنقدر ناچیز بودند که دارابيگی به سهولت آب خوردن از آنها بايد می گذشت؟! گويا قرار نيست دارابيگی از اين دستاوردها و حتا از دستاوردهای فنی کشورهای سوسیالیستی کلمه ای بر زبان آورد! بايد به بخش منفی پرداخت و اشتباهات و کمبودها را که بسیار هم بودند، فراتر از آن چه که بودند برجسته نمود و نشان داد که انقلاب سوسياليستی نتيجه ای جز گرسنه گی و فقر و ناتوانی در تامين "نيازمنديهای اساسی شهروندان" نداشت و توده ها از آن روی گردان شدند و تازه بدون نشان دادن اين که اين توده ها درکجا و چه موقع رویگردان شدند؟ مگر با کودتای رويزيونيستها دردهه ی ۱۹٥۰ در دفترسياسی حزب کمونیست شوروی، رهبری جامعه به دست اين شيادان ضدانقلابی نيافتاد که به نام سوسياليسم حکومت کردند ولی به احیای نظام سرمايه داری پرداختند؟ مگر حتا نزديک به ٤ دهه ی بعد يليتسين و امثالهم با به توپ بستن پارلمان در مسکو، قدرت را قبضه نکردند تا چهاراسبه نظام سرمايه داری را کاملا و تماما مستقرسازند؟! آيا توده ها برای خروشچف و يلتسين هورا كشيدند؟ تازه بنا به روايات بسياري، آن توده های گول خورده در اروپای شرقی هم که به آنها قول داده شده بود با گرويدن به اروپای غربی صاحب همه چيز خواهند شد، امروز به اشتباه خود پی برده اند و می بينند که شکاف بين فقر و ثروت در کشورهای اروپای شرقی بیداد می کند! اين نفی کردنهای دارابیگی حکايت از ديدگاه غير ماترياليستی ـ ديالکتيکي وی دارد که دست آوردهای پرولتاريا را گرامی نداشته و به تبليغات زهرآگين بورژوازی امپریالیستی پربها می دهد. دارابيگی پس از نقد یک جانبه و منفی سوسياليسم موجود به وضعيت طبقه ی کارگر در ايران پرداخته و چنان وانمود می کند که طبقه ی کارگر در ايران سیرقهقرائی يافته و در شرایطی که حداقل بيش از ٦۰٪ نيروی کار شاغل را کارگران و زحمتکشان تشکيل می دهند به کاسته شدن نقش طبقه ی کارگر در عرصه ی تولیدی و خدماتی می پردازد و تمامی کوشش اش براين است که نکات منفی و بعضا نادرست را در زندگی و مبارزه ی طبقه ی کارگرايران برجسته نمايد و رشد آن را در۳۰ سال گذشته انکار کند. وی می نویسد: «واقعيت اين است که طبقه ی کارگر ايران در طی سی سال گذشته در پرتو هشت سال جنگ خانمان سوز با عراق که به بسته شدن و از کار افتادن شمار زیادی از يگان های توليدی، کشاورزی و خدماتی کشور انجاميد و ویرانی چند شهر بندری و صنعتی را موجب شد و نيز به سبب تداوم اقتصاد نفتی و ادامه ی سياست رانتی و عدم نياز رژيم اسلامی برای گسترش صنايع توليدی و صادراتی، و هم در اثر اجرای سیاست های نئولیبرالی و گشودن بازارهای داخلی بر روی کالای وارداتی که به نوبه ی خود از کار باز ماندن يگان های تولیدی بيشتر و بیکاری باز هم بيش تر کارگران و کارکنان را در پی دارد و با بسته شدن و از خط توليد خارج شدن شمار هر چه بيش تری از ديگر يگان های توليدی و خدماتی از وزن کارگران متشکل در واحدهای تولیدی و صنعتی روز به روز کاسته می شود و امروزه وزن بیکاران بر کارگران و وزن کارگران پراکنده بر کارگران شاغل در يگان های بزرگ و متوسط، وزن کارگران بی سازمان بر کارگران سازمان يافته می چربد». وی برای اين که استدلالهای خود را بی مايه نشان ندهد، موقتا دید منفی را کنار گذاشته و می نويسد: "بی گمان طبقه ی کارگر از آن چنان زمينه ای برخوردار است که در يک فضای دموکراسی که امکان آوازه گری سوسیالیستی و سازماندهی صنفی ــ طبقاتی وجود داشته باشد بتواند شتابان رشد کند و شتابان به ميدان آيد اما با اين اما و اگرها نمی توان سوسياليسم ساخت!" آقای عزيز! اگر زمينه آن قدر مناسب است که به قول شما در صورت وجود دموکراسی، طبقه کارگر "امکان رشد شتابان می يابد"، پس علیرغم تمامی مشکلات موجود طبقه ی کارگر پابرجا و استوار چه از نظر کمی و چه کیفی رشد کرده است و منتظر فرصت مناسب می باشد تا درس خوبی به بورژوازی بدهد! اما هدف شما در اين جا هم باز برجسته نمودن نقش دموکراسی در "رشد شتابان" طبقه ی کارگر است نه زمينه مناسب موجود در خود طبقه! شما بدون اين که به بررسی امکانات تحقق "دموکراسی" بورژوایی بپردازید، اشاره ای هم نمی کنيد که چرا طی ۱۰۰ سال مبارزه ی طبقه ی کارگر و توده های زحمتکش و حتا جناح هایی از خرده بورژوازی و بورژوازی متوسط، تحقق دموکراسی بورژوائی و تامين حداقل آزادی های دموکراتيک در ايران ممکن نشده است؟ اگر شما به دنبال بررسی اين واقعيت می گشتيد، متوجه می شديد که در عصر امپریالیسم و جهانی شدن هرچه بيشتر سرمايه و بحرانهای ناشی از عدم امكان افزايش پيوسته ی نرخ سود و انباشت عظيم سرمايه، امپرياليسم جهان را هرچه بيشتر به سوی بربريت می برد تا بتواند از طريق جنگ و تجاوز و تحميل ديكتاتوری های خونين، امپراتوری جهانی اش را مستقر سازد و دموکراسی را جز درحد پارلمانتاريسم عليل و عروسکی طبيعت، قبول نداشته و از امکان يابی طبقه ی کارگر و زحمتکشان برای متشکل شدن سخت هراسان است و تا آن جا که در توان داشته باشد مانع از فراهم شدن آزادی های ِ مدنی می گردد. دراين عصر تجاوزگری به حقوق انسانها، اين طبقه ی کارگر است که می تواند و بايد پرچم دفاع از دموکراسی را سربلندانه به دست بگيرد و با سرنگون ساختن نظام سرمايه داری، دموکراسی پرولتری را که متعلق به اکثریت ساکنان جامعه است، مستقر سازد و نه اين که درانتظار عبث برقراری دموکراسی بورژوائی کلاسيک با بورژوازی ليبرال که هفت کفن پوسانده است، روزشماری کند! اما دارابيگی دست بردار از دموکراسی بورژوائی نيست و مدعی است: "سوسياليسم در جامعه ی امروزی ما که زير پنجه های خونين ديکتاتوری مذهبی و سرمايه داری تقديس شده و باندهای مافیائی نظامی ــ آخوندی به سختی نفس می کشد به سبب تداوم بی حقوقی همگانی تنها بديل و يا تنها چشم اندار مبارزه نيست زيرا در کشوری که بی حقوقی همگانی فرمان روا است همه ی اقشار، لايه ها و طبقات تحت ستم هر کدام به نحوی نماينده گان ويژه ی خود را دارند و چشم انداز مبارزاتی خود را، و چه بسا هنوز هم بديل های بورژوائی ــ مذهبی در ميان بخشی از مردم و بخشی از توده ها با اقبال بيش تری مواجه هستند و گروه ها و جريان های بورژوائی هنوز هم چشم انداز روشن تری برای خزيدن به قدرت و کسب قدرت دارند." چرا لحظه ای فکر نمی کنيد که تمام اين اقشارو لايه ها درتوهم تحقق دموکراسی به سرمی برند؟ اين بديل تراشی بورژوا ـ دموکراتيک، نشان می دهد که دارابيگی از نظر نظری هنوز در قرون ۱۷ تا ۱۹ درجا زده و بورژوازی انقلابی آن سده ها را که با استبداد فئودالی نبرد می کرد، با بورژوازی تا مغز استخوان فاسد شده که برای حفظ حاکمیت اش امروز حتا به "ارزشهای" فئودالی پناه برده است، مترادف می داند. دراين ارتباط تضاد درون جناح های مختلف بورژوازی را که برای کسب قدرت بيشتر، با هم تضاد دارند را به فال نيک "استقرار دموکراسی" می گیرد!! توجه کنيم: "مسير سرنگونی جمهوری اسلامی به هرگونه که باشد و مشارکت کارگران و زحمتکشان در فرايند مبارزاتی سرنگونی به هر اندازه که تاثيرگذار باشد سوسياليسم ما تنها از يک گذرگاه امن و قابل اطمينان می تواند به مقصد نزديک شود و مسير بی بازگشتی را سپری سازد (باش تا صبح دولتت بدمد! تکيه از ما است) و آن گذرگاه دموکراسی است زيرا تنها در پرتو برقراری و تداوم دموکراسی است که سازمان های پيش رو امکان جلب و جذب نيروی طبقاتی دارند و تنها در يک فضای دموکراتيک است که نيروهای بالنده در يک جامعه امکان رشد خواهند يافت و طبقات تحت ستم و توده های لگدمال شده به حقوق خود و مبارزه ی طبقاتی آگاه شده و خود را از توهم ایدئولوژی بورژوائی و رسوبات ارتجاعی مذهب رها سازند!" دارابيگی از دموکراسی درکی مافوق طبقاتی دارد وگرنه تاکید می کرد که با کسب قدرت توسط پرولتاريا، دموکراسی پرولتری که دموکراسی برای اکثريت انسانهای کار و زحمت ارزانی خواهد شد و اقليت استثمارگر و ستمگر و کليه ی آنانی که در خدمت بازگشت دادن کشور به عصر بورژوازی و ماقبل بورژوای هستند، دیکتاتوری اعمال خواهد شد. به ويژه آن که تاریخ نشان داد نظام سرمايه داری جهانی با تمامی امکاناتش برای درهم شکستن سوسياليسم دست به کار می شود و اگر طبقه ی کارگر هشيارنباشد سريعا توسط عوامل بورژوائی منفرد شده و شکست می خورد. بنابراين اگر آزادی های مدنی به طور تمام و کمال، به خصوص در ابتدای برقراری دولت کارگری برای همه ی اهالی اجرا نشود، بايد درک شود که با کسب قدرت توسط پرولتاريا ديگر بورژوازی به طورکامل از نفس نیفتاده است و باحدتی صدچندان برای داغان کردن دولت کارگری اقدام می کند. اما دارابيگی اين موانع را ناشی از عملکرد غلط دولت کارگری می داند تا خرابکاریهای دشمنان درونی و بیرونی! با چنين درکی از دموکراسی بالاخره در اميد آن است که در ایران دموکراسی برقرار شود تا طبقه ی کارگر بتواند خود را سازمان دهد، امری که با توجه به آنچه که در بالا گفته شد در عصر حاکميت امپرياليسم فراملی ها ممكن نيست. وی مينويسد: "کارگران و زحمتکشان ايران که تشکل زرد صنفی هم ندارند تا چه رسد به تشکل سرخ صنفی ــ اقتصادی و يا تشکل سرخ سياسی ــ طبقاتی برای سازمان يابی خود بيش از ديگران نيازمند فضای دموکراسی و فضای مبارزاتی هستند و بيش از ديگران خواهان آزادی و مداخله گری در اداره و سرنوشت خود! و از آنجا که برای گريز از اين بن بست و مداوای بيماری بی سازمانی نسخه ی نوشته شده ای در دست نيست بايد همه ی خردها را به کار بست و همه ی تلاش ها را هم آهنگ ساخت!". دراين بحث و درهمان شماره بولتن مباحثات نظری، فرامرز داور طی مقاله ای به نام "چشم انداز دموکراسی، جمهوری و سوسياليسم در ايران" واضح تر از دارابيگی موضع گیری نموده و می نويسد: "سئوال اين است که با توجه به سلطه يک رژيم تئوکراتيک در ايران، چه نوع تحولات دموکراتيک می توانند زمينه های اجتماعی مستعدتری رابرای پيشرفت در جهت اهداف نامبرده(منظور آزادی و عدالت اجتماعی است . ن) ايجاد کنند." و جواب می دهد: "واقعيت اين است که نه تنها در ايران بلکه در سطح جهان،يك همچون جنبش عظيمی که به اين شناخت رسيده باشد و قاطعانه خواهان تحولات انقلابی در جهت استقرار سوسیالیستی گردد، هنوز وجودندارد". "با اين حال شرايط عينی و ذهنی درايران حاکی از آمادگی اکثريت مردم برای به ثمر رساندن يک انقلاب دموکراتیک است. به احتمال زياد دردوران بعد از پیروزی انقلاب... ناگزير بخشی و يا تمامی روابط اقتصادی هنوز در چارچوب روابط نابرابر سرمايه داری ادامه می يابد." وی با ناديده گرفتن اعتصابات کارگری، اعتصابات معلمان، اعتصابات پرستاران، اعتصابات بازنشستگان، تظاهرات بیکاران که ماهيتا ضد سرمایه داری هستند، باز هم از سر گشاد شیپور دموکراسی شروع به درآوردن صداهای عجيب و غريب نموده و آمادگی مردم ايران برای انجام انقلاب دموکراتیک که چيزی جز انقلاب در روبنا و ايجاد يک دولت بورژوائی(چه بسا سکولار) انگشت می گذارد، بدون اين که به ماهيت ضد دموکراتيک بورژوازی امروزی اشاره ای داشته باشد و تضمينی برای مردم تشنه دموکراسی در بعدازانقلاب نشان دهد!! و بالاخره استراتژی انقلاب دموکراتيک را چنين فرموله می کند: "۱ـ افشاگری ماهيت و سياستهای ضد مردمی و ارتجاعی نظام جمهوری اسلامی، عاملان و عوامل آن، ۲ـ تلاش درجهت ايجاد يک اپوزيسيون انسجام يافته، گسترده و مستقل از قدرتهای خارجی حول محور عام ترين حقوق و موازين دموکراتيک، مهم ترين در ميان آنها، اعتقاد به عبور از جمهوری اسلامی، يک نظم سکولار مردمی متکی بر اصول عام جهانی حقوق بشر." ازآقای داور بايد سوآل کرد درطی ۱۰۰ سال مبارزه برای استقرار دموکراسی بورژوائی در ايران آيا لحظاتی بوده است که بورژوازی و حتا خرده بورژوازی انقلابی تن به توافق با طبقه ی کارگر و کمونیستها داده باشد. حتا در جريان جنبش جنگل، توافق بين كمونيستها و ميرزا کوچک خان در حدی بود که کمونيستها حق تبليغ مرام خود را نداشتند!!!. امروز نيز اين بورژوازی سکولار که حاضر به اتحاد با کمونيستها باشد، کجاست؟ حتا جبهه ملی (و مشخصا حزب ايران به رهبری دکتر کريم سنجابی) حاضر به همکاری با سازمان انقلابی در اسفند ۱۳٥۷نشد و دربرابر خمینی سر فرود آورد و اين سياست اپورتونیستی اش باعث ورود به كابينه بازرگان شد. اما اين "افتخار" هم ديری نپائيد و از کابينه دولتی نيز کنار زده شد!! اين متحدين خيالی جناب داور علاقه دارند تا طبقه کارگر و کمونیستها بی قيد و شرط پياده نظامی باشند در خدمت پيشبرد اهداف بورژوازی و نه بيشتر. ايران نياز به انقلابی اجتماعی دارد تا نه تنها مناسبات گنديده و عقب مانده سرمايه َ داری را از بیخ و بن برکند َ، بلکه برای قطع خرافات و شيوه های استثماری نظامهای ماقبل سرمایه داری و اساسا متکی بر مذهب راه حلی انقلابی بيابد. اين امر هم نياز به آن دارد که کارگران و زحمتکشان به دور حزب کمونیست انقلابی واحد و سراسری که ايجادش ضرورتی است عاجل، گرد هم بيايند، وگرنه بار دیگر هر نوع انقلابی در ايران با رهبری بورژوازی قادربه فرا رفتن از دايره ی منحوس و تکراری نظام بورژوائی َ استثمارگر و ستم گر نخواهد شد. درنتيجه َعلم کردن منشویسم در ايران شایسته ی کسانی است که به قدرت پرولتاريا در انجام انقلاب و تغيير جهان بی اعتمادند و تکرار تاريخ را در شکل کمدی آن خواستارند!

پایان

ک.ابراهيم ـ ٤ ژوئيه ۲۰۱۱

در زمینه مالی ما را یاری دهید

سخنان اسماعیل بخشی در گردهمآئی کارگران هفت تپه

بخشی از برنامه مراسم یادبود رفیق علی صادقی (کاک ابراهیم) در هامبورگ