یکشنبه, ۰۹ آذر ۱۳۹۹
نقش منصور حکمت در جنبش کمونیستی(9)
همان طور که نشان داده شد، منصور حکمت گام به گام از مارکس و لنین و دستاوردهای آن‌‌ها فاصله گرفت، به هومانیسم و عرفان، برکلی‌گرائی و ماخیسم و نژاد باوری، گروید.
ولی واقعییات سرسخت‌اند.
مبارزه طبقاتی، مبارزات ملی، وجود امپریالیسم، وجود عینی پرولتاریای جهانی و...، منصور حکمت را به پذیرش وجود عینی مسأله ملی مجبور می‌‌کند: «ما موظفیم وجود ابژکتیو یک مسأله ملی در جامعه [را] که مردم به طور

جدی حول آن قطبی شده‌اند و پاسخ آن را می‌‌طلبند به رسمیت بشناسیم...» تا اینجا به این نتیجه می‌رسیم که در بعضی جاها ملت و مسأله ملی ذهنی و در بعضی جاها عینی است. یعنی خارج از اراده و خواست و شعور و ذهن ما وجود دارد. در عین حال بر مبنای نظر حکمت این نوع نگاه، «دامنه شمول حق جدائی و مللی که می‌توانند کاندید آن باشند را تعیین و محدود می‌‌کند...»  تا کجا محدود می‌‌کند؟ تا آنجائی که ما دیگر موظف نیستیم علیه هر گونه ستمگری ملی مبارزه کنیم. توجه کنید: «دامنه شمول حق جدائی حداکثر به وسعت تعداد مسائل ملی واقعی در جامعه در هر مقطع است و نه به تعداد ملل بالفعل و بالقوه و یا موارد ستمگری ملی علیه ملیت‌های اقلیت.»  اگر شناسائی حق ملل در سرنوشت خویش به طور عام برای ملل بالفعل و بالقوه و ملل تحت ستم اقلیت نیست، پس برای چه ملتی‌ است؟

آیا کردها که در قلمروهای سیاسی متعددی تقسیم شده‌اند و یا آذری‌ها که نقدا به دو بخش تجزیه کشته‌اند، جزو ملل بالفعل و بالقوه و تحت ستم نیستند؟ آیا مسأله کرد و آذری و جنبش‌های ملی کرد و آذری، ابژکتیو نیست؟ آیا باید از حق این ملل در سرنوشت خویش تا جدائی و ایجاد دولت مستقل دفاع کرد یا نه؟

ما با چه معیاری «مسائل ملی واقعی در جامعه» را می‌‌شناسیم؟ با معیار مبارزه بالقوه و بالفعل علیه ستمگری ملی. حکمت از حق جدا شدن مللی که بالقوه و بالفعل علیه ستمگری ملی مبارزه می‌‌کنند، دفاع نمی‌کند.

آخرین فرمول او برای حل مسأله ملی چنین است: «مبارزه فعال با ستم و تبعیض ملی، فراخوان به یک مبارزه سراسری برای یک جامعه برابر.»

این موضع در واقع با عدم قبول حق ملل در سرنوشت خویش، بین بورژوازی ملت ستمگر و بورژوازی ملت ستمکش تعادل برقرار می‌‌کند

منصور حکمت حق ملل در سرنوشت خویش را به رسمیت نمی‌شناسد ولی خواهان «مبارزه فعال با ستم و تبعیض ملی» است

پس کارکرد این پیشنهاد در چهار چوب قدرت سیاسی کنونی ایران است. ولی این پیشنهاد یک چیزی را می‌‌خواهد و آن هم رفع ستم ملی است. در یک کشور کثیرالملّه مثل ایران همیشه یک ملت حاکم و یک یا چند ملت تحت ستم هستند. تا وقتی هم که چنین است حقوق مساوی برای ملت‌ها جز توهمی بیش نیست. در این گونه کشورها به علت نابرابری ملی، ستم ملی وجود دارد. به لحاظ عملی در این پیشنهاد ستمگری ملی بورژوازی بزرگ ملت حاکم پذیرفته شده است. در عین حال مخالفت خود را با ستم ملی هم اعلام می‌‌کند. در واقع این پیشنهاد از بورژوازی ملت ستمگر آوانس ملی می‌‌خواهد یعنی تخفیف ستم ملی را طلب می‌‌کند و نه برکند ستم ملی را. بورژوازی ملت‌های ستمکش نیز اکثرا مخالف جدائی کامل هستند. زیرا ارتباط تنگاتنگ با بورژوازی بزرگ برای آن‌ها به لحاظ بازار و تجارت و مالی امکانات وسیعی ایجاد می‌‌کند. مثلاً جنبشهای ملی در ایران جدائی طلب نبودند. جنبش ملی اخیر کردستان عراق استقلال می‌‌خواست ولی خواهان جدائی از عراق نبود. در کاتالونیا هم چنین بود. بورژوازی شونیسم ملت تحت ستم از بورژوازی ملت ستمگر آوانس‌های بزرگ می‌‌خواهد. نتیجه سیاست دو بورژوازی ستمگر و ستمکش، خودمختاریست. شعار „مبارزه به خاطر رفع ستم ملی“ شعار خودمختاری برای ملت تحت ستم می‌‌باشد. زیرا سلطه بورژوازی ملت ستمگر را بر ملت تحت ستم قبول می‌کند و در عین حال به بورژوازی ملت تحت ستم جهت گرفتن آوانس‌هائی یاری می‌‌رساند و به همین دلیل نه به سیاست بورژوازی ملت تحت ستم در دامن زدن به نفرت ملی پایان می‌‌دهد و نه سیاست‌های سرکوب‌گرانه بورژوازی ملت حاکم را پایان می‌‌بخشد و مهمتر از همه به دلائل فوق انشعاب و تفرقه را در درون طبقه کارگر ایران ابدی می‌سازد.

چنانکه گذشت، منصور حکمت از ماخیسم در مورد مسئله ملی تا موضع بورژوازی ملت ستمگر و ستمکش نوسان می‌‌کند.

منصور حکمت در مورد مسأله ملی همه چیز می‌‌گوید، مواضع متضاد می‌گیرد، گرد و خاک به پا می‌‌کند تا چشم خواننده را به روی موضع واقعی‌اش بپوشاند: نفی ملل تحت ستم، روگردانی از اتخاذ یک سیاست پرولتری در قبال آنها و موضع به نفع بورژوازی ملت ستمگر و امپریالیسم.

حال ما می‌پردازیم به توضیح مواضع حزب رنجبران در مسئله حق ملل در تعیین سرنوشت خویش تا جدائی و ایجاد دولت مستقل:

ناسیونالیسم (ملی گرائی) یک اندیشه ارتجاعی است که به سرمایه‌داری (هر نوع‌اش) خدمت می‌‌کند. یکی از ابزارهای مهم بورژازی حاکم، برای حاکمیت بر یک یا چند ملت، ناسیونالیسم عظمت طلبانه، ایجاد دودستگی، انشعاب و نفرت است که به صورت الحاق، به جان هم انداختن، تحقیر فرهنگی و تاریخی ظاهر می‌شود. مثل ترک خر، کُرد آدم کوهی، شمالی بی ناموس، عرب موش خور و غیره....

ابزارهای بورژوازی ملت تحت ستم نیز همین است، به اضافه سر و صدا علیه الحاق جهت ایجاد کینه و نفرت ملی. از دو طرف نفرت و انزجار تولید می‌شود و پرولتاریا را تکه تکه می‌کند. باید به این توطئه و انزجار و نفرت خاتمه داد. برای خاتمه دادن به این نفرت خطرناک باید اسلحه بورژازی را بی اثر کرد. هنگامی که  پرولتاریای یک ملت تحت ستم احساس کند و مطمئن شود که پرولتاریای ملت ستمگر، مخالف الحاق جبری ملت اوست و وقتی بداند که تمام حقوق ملی و طبقاتی او از جانب هم طبقه‌ای‌هایش در ملل دیگر مورد تأیید است، دیگر علیه آن‌ها سلاح برنمی‌دارد. آنوقت عامل اتحاد او با بورژوازی ملت خودش محو می‌شود، از بین می‌رود و تضادهای طبقاتی با شدت خود را می‌نمایانند. در این صورت و فقط در این صورت است که همبستگی شاخه‌های پرولتاریا در ملت‌های مختلف تقویت می‌شود و ناسیونالیسم بورژوازی شکست می‌خورد. حق ملل در تعیین سرنوشت خویش تا ایجاد دولت مستقل سیاست عام پرولتاریا در مقابل سیاست عام بورژوازی (ناسیونالیسم) در مورد مسئله ملی است.  در واقع حق ملل در تعیین سرنوشت خویش که تا دوران بالای سوسیالیسم اعمال می‌شود، و درخواستی است پرولتری - سوسیالیستی در مقابل ناسیونالیسم که درخواستی است بورژوا دموکراتیک قرار می‌گیرد.  بعضی‌ها حق ملل را با ناسیونالیسم اشتباه گرفته‌اند. در واقع سوراخ دعا را گم کرده‌اند.

چنانکه ملاحظه می‌‌شود، در بطن حق تعیین سرنوشت، وحدت و یکپارچگی پرولتاریا مرکزی است. شناسائی حق ملل در سرنوشت خویش نفرت طبقاتی پرولتاریای یک ملت تحت ستم را از هم طبقه‌ای‌هایش در ملل دیگر از بین می‌‌برد و سیستم فکری، سیاسی، نظامی این پرولتاریا را علیه بورژازی ملت خود و ملت ستمگر سمت می‌‌دهد و شرایط را برای وحدت و یکپارچگی پرولتاریا در سطح منطقه و جهان فراهم می‌‌کند. در واقع در بطن حق ملل در تعیین سرنوشت خویش ایجاد شرایط جهت تحقق شعار پرولتاریای جهان متحد شوید نهفته است. این موضع عمیقا مارکسیستی را اندک مارکسیست‌های ما بزرگوارانه به دور انداخته‌اند تا جائی که امپریالیستها „پرچم‌دار“ آن شده اند. در واقع این مارکسیست‌های با منشأ طبقاتی خرده بورژوائی با بزرگورای پرچم را به امپریالیست ها تقدیم کرده‌اند.

حق ملل در سرنوشت خویش به علت مرکزی بودن منافع و وحدت پرولتاریا در آن، یک مقوله دو وجهی است. وجه اول آن اعلام قبول حق تعیین سرنوشت برای کلیه ملل جهان است. این موضع سمت حمله پرولتاریا را علیه هم طبقه‌ای‌های خود به سمت مبارزه علیه بورژوازی می‌کشاند. وجه دیگر مسئله ملی که روی دیگر سکه است، باز هم مرکزی بودن منافع پرولتاریای جهان را مد نظر دارد. یعنی از آن جنبشهای ملی‌ای حمایت و پشتیبانی می‌‌کند که جدائی و یا ماندگاری آن‌ها، سمت و سوی‌شان، اهداف و تاکتیک‌هایشان به وحدت، بسیج و سازمدندهی بیشتر پرولتاریا علیه بورژوازی خدمت کند. کمونیست‌ها فقط چنین جنبش‌های ملی‌ای را مورد پشتیبانی قرار می‌‌دهند. لذا وظیفه کمونیست‌ها در آگاهی دادن به توده‌های زحمتکش در این باره وظیفه‌ایست سترگ که باید انجام شود.

منصور حکمت و ارتداد به کمونیسم

گفتیم که منصور حکمت با همفکرانش پس از انشعاب از حزب کمونیست ایران، به خارج از کشور مهاجرت کردند تا از “راه کوتاه‌تر و کم مشقت‌تر“ با پرولتاریای ایران تماس برقرار کنند.

این مهاجرین یک دست نبودند. گرایشات مختلفی را نمایندگی می‌کردند. به طوری که در کنگره دوم حزب به صورت  بحرانی عمیق با شفافیت خود را نشان داد. لذا ما به بررسی مواضع حکمت در کنگره دوم می‌‌پردازیم. زیرا در این کنگره او به روشنی مواضع خود را بیان کرده و علیه این مواضع بعد از کنگره، ده‌ها نفر استعفا داده‌اند.

بررسی کنگره دوم حزب کمونیست کارگری ایران

حکمت در این کنگره دو بار سخنرانی کرده است. بار اول سخنرانی افتتاحیه کنگره بود که در آن سعی کرد افکار شرکت کنندگان در کنگره را برای مواضع “کفرآلود“ش آماده کند و سخنرانی دوم او در مورد “حزب و قدرت سیاسی“ بود که در آن ارتدادش را به روشن‌ترین وجه نسبت به کمونیسم علمی نشان داده است. لذا ما سخنرانی‌های او در این کنگره را بررسی می‌‌کنیم. 

مسأله مرکزی در سخنرانی افتتاحیه او برجسته کردن اهمیت کسب فوری قدرت سیاسی توسط حزب بود: “اگر به دست من بود و به دست او نبود“. به بیان دیگر: اگر قدرت سیاسی به دست حزب ما بود و به دست دولتمردان جمهوری اسلامی نبود...

 “سوسیالیسم راجع به آدم است... نه فرمولهاى تاریخى! ما هیچ قرار خاصى با تاریخ نداریم، هیچ مأموریتى و رسالتى از کسى براى اینکه در سال ٢٨٠٠ زندگى بشر مثلاً از شیوه تولید مبتنى بر پول به شیوه مبتنى بر مالکیت اشتراکى قرار گرفته باشد نداریم.“[1]

او می‌‌خواهد به کنگره بقبولاند که مارکسیسم یک فرمول تاریخی است و به درد این لحظه نمیخورد. و اعضای کنگره هم رسالتی نسبت به نسل‌های آینده نباید در خود احساس کنند.

ولی مارکسیسم بر آن است که کمونیست‌ها، در عین شرکت در مبارزات دمکراتیک مردم برای بهبودی زندگی‌ آنها در این لحظه، در عین فداکاری جهت بدست آوردن کوچکترین تلالوی آزادی برای مردم در این لحظه، رسالتی بزرگ نسبت به سرنوشت طبقه استثمار شده، سرنوشت تاریخی آن و آزادی این طبقه از قید بورژوازی دارند. به همین جهت است که کمونیست‌ها تمام عمر خود را در راه آزادی این طبقه در طبق اخلاص می‌گذارند، عمرشان به پایان می‌رسد و نسل‌های بعد راه آنها را ادامه می‌دهند تا روزی که این آزادی تحقق یابد، شاید در سال ۳۰۰۰. رسالت نسبت به نسل‌های آینده یکی از وجوه درخشان کمونیسم علمی در آزادی انسان مترقی است. اگر چنین نباشد و طوری باشد که منصور حکمت می‌‌گوید، کمونیست‌ها باید طبقه را رها کنند. زیرا طبقه کارگر به این آسانی که روشنفکران تصور می‌‌کنند نه بسیج می‌‌شود و نه متشکل می‌گردد. طبقه کارگر با تجربه خودش و گام به گام، به مسائل نزدیک می‌‌شود و با دید عجولانه ما هیچ قرابتی ندارد.

دقیقا بر این مبناست که منصور حکمت در این سخنرانی از بسیج و متشکل کردن این طبقه بصورت شوراها، سخنی به میان نمی‌آورد. او در مرحله اول یک موضع رویزیونیستی در مورد انسان را به نمایش می‌‌گذارد که هومانیسم خرده بورژوائی او را می‌‌نمایاند و مورد توجه و تمجید روشنفکران سطحی قرار می‌‌گیرد: “مرکز سوسیالیسم ما انسان است“. ولی مارکسیسم می‌‌گوید انسان تا مرحله بالای سوسیالیسم طبقاتی است. موضع غیر طبقاتی حکمت در مورد انسان، هوشیاری انقلابیون در مقابله با دسائس انسان بورژوای ضد انقلابی را از بین می‌‌برد.

او در ادامه گسست از مارکسیسم به این نتیجه می‌‌رسد که آن آدمی که از مهندس شدن صرف نظر می‌‌کند تا در زندگی مردمش تغییر به وجود آورد، “این اساس سوسیالیسم است... اتفاقى که یکسال- یکسال و نیم گذشته در حزب گفتم، الآن می‌گویم چرا ربط دارد به این درک از سوسیالیسم. نه به یک درک تاریخى! نه به یک درک اجتناب ناپذیرى انتقال شیوه‌هاى تولید!“[2]

خواننده متوجه می‌‌شود که حکمت از خود گذشتگی یک فرد را برای همیاری به مردم، در مقابل درک مارکسیستی از تاریخ قرار داده است. در حالی که این دو نه تنها هیچ تضادی ندارند، بلکه دقیقا مکمل همدیگر هستند. او خواسته است با تکیه بر احساسات شنوندگان، چنین القا کند که برای خدمت به مردم در امروز، باید از مارکسیسم دور شد. “سوسیالیست بودن و مارکس گفتن و یقه جر دادن و انتقاد کردن و انتقاد پذیرفتن و پلمیک کردن و فحش خوردن و غیره ما تا این لحظه سرسوزنى زندگى یک آدم را در خانه‌اش، در مدرسه و در کارخانه‌اش تغییر نداده است.“

می‌بینید که حکمت از سازمان‌های کمونیستی تصویر دگرگونه و جعل شده‌ای ارائه می‌دهد. هیچ یک از بخش‌های جنبش کمونیستی در سطح جهان و ایران، در عزلت‌کده‌های خود ننشسته‌اند که فقط بحث سیاسی کنند و “یقه هم را جز دهند“. جنبش کمونیستی بین‌المللی و ایران با حضورش در میدان مبارزه شناخته شده است. هیچ جنبشی در جهان تا این اندازه حضور گسترده در مبارزات مردم نداشته و به این وسعت قربانی نداده است. ولی حکمت باید وقایع را جعل کند و سازمان‌های کمونیستی ایران را به لجن بکشد، تا دور شدن‌اش از مارکسیسم را محقانه و منطقی جلوه دهد. این واقعیتی است که بخشی از سازمان‌های کمونیستی ایرانی به علت حاکمیت فاشیسم در ایران، به علت اشتباهات خودشان و به علت شرایط بین‌المللی، در خارج از ایران هستند. ولی چه کسی نمی‌داند که این سازمان‌ها با تمام نیروئی که در بدن دارند، تلاش می‌‌کنند تا به طبقه کارگر ایران نزدیک شوند، به طور ارگانیک بدان بپیوندند و در تحولات و هدایت این طبقه سهیم گردند. منصور حکمت بر کوشش‌های جانفرسا و افتخار آفرین هزاران کمونیست پرده می‌‌افکند تا ارتداد خود را محقانه جلوه دهد. حکمت در مزیت کار علنی پر سر و صدا، بین دعوا نرخ هم تعیین می‌‌کرد، او سعی می‌‌کند از تروتسکی و بوخارین چهره‌ای به مانند لنین بسازد.

“از ته‌ اندونزى تا ایران آقاى ملک‌الشعراى بهار شعر می‌گوید در مدح لنین تا در کتابخانه‌هاى آمریکا جمع می‌‌شوند که ببینند نوشته‌هاى تروتسکى و لنین و بوخارین چه است؟ همه تکان می‌‌خورند.“

تروتسکی و بوخارین از پیش از جنگ جهانی دوم، در ارتباط با سازمان‌های جاسوسی آلمان قرار گرفتند و به پرولتاریای شوروی خیانت کردند. ولی منصور حکمت، نام تروتسکی را پیش از نام لنین می‌‌آورد و سعی می‌‌کند برای آن‌ها در حد لنین و کنار لنین، وجهه مثبت بسازد که از خواندن آثارشان مردم تکان می‌‌خورند.

او در مورد “اگر به دست من بود“ در کنگره می‌‌گوید:

“می‌گویم این یک بحث قدرت سیاسی است به یک معنی بحث یک پیروزی طبقاتی است... بله، باید رفت گرفت“[3] بدین ترتیب در تئوری منصور حکمت، قدرت سیاسی به دست حزب، جای قدرت سیاسی به دست طبقه را می‌‌گیرد و وانمود می‌‌شود که اگر قدرت سیاسی به دست حزب بیافتد، یعنی به دست طبقه افتاده است. او سپس چنین می‌‌گوید:

“در نهایت، محک نهایى، حرف آخر قضیه این است بالأخره به دستت افتاد یا به دستت نیفتاد؟ اگر به دستت نیفتاده باشد تمام ٥٠ سال، ١٠٠ سال، ٢٠٠٠ سال فعالیت شما براى اینکه به سوسیالیسم علمى در مقابل فلسفه آلمانى غلبه بدهيد، یا شیوه‌هاى تولید را دگرگون کنید یا توده‌ها را با حقوقشان آشنا کنید، بدرد نخورده‌اید.“

بدین ترتیب اگر جنبش کمونیستی (در اینجا منصور حکمت حزب کمونیست کارگری را فقط حزب کمونیستی می‌داند) در همین روزها و یا یکی دو سال آینده نتواند قدرت سیاسی را کسب کند، تلاش تاریخی‌ا‌ش جهت ارتقاء آگاهی طبقه کارگر در غلبه دیالکتیک ماتریالیستی  بر متافیزیک ایدآلیستی، به درد نخواهد خورد. او اساسا به این نمی‌اندیشید که بدون تجهیز طبقه کارگر به اندیشه انقلابی کمونیسم علمی، بدون متشکل کردن این طبقه که بسیار کار سخت و طولانی است، اساسا کسب قدرت سیاسی در خدمت استثمار شدگان ممکن نیست. زیرا استثمار شده می‌‌بایست قدرت را خودش کسب کند و نه کسانی که سنگ نمایندگی او را به سینه می‌‌زند. پرولتاریا وقتی می‌تواند برای کسب قدرت سیاسی خیز بردارد که کاملا به ضرورت این امر آگاه باشد و چیزی را که باید جانشین نظام قدیم باشد عمیقا بشناسد. اگر بر اثر شرایطی بخشی از جنبش کمونیستی، قدرت را بدون حضور گسترده طبقه کارگر بدست آورد، به یک جریان سوسیال دمکراتیک علیه جنبش کارگری تبدیل خواهد شد.

ولی منصور حکمت می‌‌خواهد به دست بگیرد. ولی چگونه؟ او نمی‌خواهد با معیار و فعالیت مارکسیستی قدرت سیاسی را به دست آورد، آموزگار او مارکس و لنین نیستند، ایده آل او کاسترو است. فیدل کاسترو:

ادامه دارد

بهرنگ

 ---------------------------------------

1-   منصور حکمت - سخنرانی در جلسه افتتاحیه کنگره دوم حزب کمونیست کارگری ایران - آوریل ۱۹۹۸

2- منصور حکمت - سخنرانی در جلسه افتتاحیه کنگره دوم حزب کمونیست کارگری ایران - آوریل ۱۹۹۸

3- منصور حکمت - سخنرانی در جلسه افتتاحیه کنگره دوم حزب کمونیست کارگری ایران - آوریل ۱۹۹۸

در زمینه مالی ما را یاری دهید

سخنان اسماعیل بخشی در گردهمآئی کارگران هفت تپه

بخشی از برنامه مراسم یادبود رفیق علی صادقی (کاک ابراهیم) در هامبورگ

گفتگوئی با دکتر علی صادقی (کاک ابراهیم) و محمد اشرفی