دوشنبه, ۳۱ شهریور ۱۳۹۹
بی تفاوتی ایدئولوژیک - سیاسی
بی تفاوتی ایدئولوژیک ـ سیاسی در لفافه تفاوت گذاریهای موجود!

اگر در70 سال پیش در ایران بی تفاوتی سیاسی و فقدان هشیاری ایدئولوژیکی در اتخاذ حرکتی آگاهانه و علمی در جنبش چپ خود را بروز داد، چنین بی تفاوتی به خصوص در میان روشنفکران محصول موقعیت اجتماعی و امکاناتی بود که برای زندگی کردن در شرایط به مراتب مناسب تری نسبت به کارگران و بخش عظیمی از زحمتکشان داشتند. دیکتاتوری حاکمان امانی

به کارگران و زحمتکشان جهت دفاع آزادانه از حقوق پایمال شده شان نمی داد. این بی تفاوتی در پرتو ایدئولوژیک باری به هر جهت خرده بورژوائی و در پیش گرفتن سیاستهای اپورتونیستی و رفرمیستی به سادگی توجیه پذیر شد. درحالی که مبارزه طبقاتی پرولتاریا بدون مسلح بودن به تئوری کمونیسم علمی، بدون داشتن استراتژی و تاکتیک های درست منطبق با وضعیت عینی مبارزه طبقاتی، بدون سازماندهی نیروهای آگاه جنبش کارگری در تشکیلاتی که قادر به مقاومت در برابر حملات ددمنشانه ی طبقات حاکم باشد، بدون به کارگیری سبک کار پرولتری، بدون پیوند فشرده داشتن با طبقه کارگر و توده های زحمتکش و بدون مبارزه بی امان با طبقه حاکم، قادر به پیشروی نیست. اما این بی تفاوتی در دوران معاصر عمدتا از سطح ایدئولوژیک ـ سیاسی به سطح تشکیلات گریزی و تفاوت گذاریهای افراطی نیز رسیده و حتا به سطح "کمونیستهای علنی “غیر تشکیلاتی! و رشد فرد گرائی آن هم به نام "کمونیسم" ارتقاء یافته است.

داشتن دیدگاه و فعالیت سیاسی بدون فعالیت تشکیلاتی فقط در سطح حرف زدن و یا ثبت در تاریخ باقی می ماند، چون که قادر به ایجاد تغییر در حد همان ادعاهای سیاسی هم نیست، در حد تفسیر و اغلب نیز سطحی بروز کرده و بی اثر درسطح جامعه می ماند. اما همین فعالیت می تواند به ایجاد اغتشاش فکری در جامعه دامن بزند که نتیجه اش رشد فرقه های مختلف گشته که چنان گرفتار تله ی خود ساخته شده اند که قادر به گام گذاشتن جدی به پیش نمی شوند. این وضع را حافظ شیرین سخن در صدها سال پیش چنین به نظم درآورده است: "جنگ هفتاد و دو ملت همه را عذر بنه ــــ چون ندیدند حقیقت ره افسانه زدند."

 لنین در توضیح و تغییر این روند در سالهای سیاه دیکتاتوری خونین استولوپینی بعد از شکست انقلاب بورژوا ـ دموکراتیک 1905ـ 1907روسیه، نوشت:

«سالهای ارتجاع (1907ـ 1910) تزاریسم پیروز شد. همه احزاب انقلابی و اپوزسیون درهم شکسته شدند. انحطاط، فساد اخلاق، انشعاب، تفرقه، ارتداد و پورنوگرافی جایگزین سیاست گردید. کشش به سوی ایدەآلیسم فلسفی شدت یافت؛ عرفان پرده ای برای پوشش روحیات ضد انقلابی گردید. ولی درعین حال همین شکست بزرگ به احزاب انقلابی و طبقه انقلابی درس حقیقی و سودمندترین درسها، یعنی درس دیالکتیک تاریخی، درس استنباط و توانائی فن مبارزه سیاسی را یاد داد. دوستان در روزهای بدبختی شناخته می شوند. ارتشهای شکست خورده خوب درس می گیرند...

احزاب انقلابی باید معلومات خود را تکمیل کنند. آنها طرز تعرض را آموختند. حال می بایست بدین نکته پی ببرند که این علم باید با علم دیگری تکمیل گردد و آن این که چگونه باید صحیح تر عقب نشینی کرد. بلشویکها از همه منظم تر عقب نشینی کردند.» (لنین ـ آثار منتخب دریک جلد، بیماری کودکی "چپ روی" در کمونیسم، ص 737)

در ایران گرچه در میان اپوزسیون ضد رژیم چنان جوٌی حاکم است که ظاهرا بی تفاوتی سیاسی در بین نیست و همه در صحنه نظر دهی و حتا فعالیت متشکل، روزمره فعال هستند. ولی این حضور پراکنده در کنار صحنه بیشتر از آن که در خدمت جنبش کارگری و توده ای درسطح عملی قرار بگیرد، فقط در حد حرف و ادعا و گروهی گری باقی مانده و انحطاطی که لنین در آن زمان در جنبش چپ شاهد بود در ایران امروز نیز به روشنی به چشم می خورد. چرا؟

کلیه چپها در سطوح مختلفی از شکست انقلاب بهمن 1357 درسهای لازم را نگرفتند، به ویژه کمونیستها قادر به درک نقش نیروی مادی سازمان یافته در تغییر اوضاع نشدند. وحدت و ایجاد حزب با اتوریته صاحب خط مشی ایدئولوژیک ـ سیاسی درست و صاحب اعتبار و نفوذ در میان طبقه کارگر و روشنفکران کمونیست را در عمل به دور انداختند. لذا "درس دیالکتیک تاریخی"، "درس استنباط و توانائی فن مبارزه سیاسی" فرا گرفته نشد و بلبشوی که هم اکنون در میان نیروهای چپ شاهد آن هستیم نشان می دهد که از تجارب شکست سخت، خوب نیاموخته ایم.

بیان خشک و خالی این امر و پذیرش آشفته گی تاسف بار کنونی جنبش چپ نیز، ضمن این که کافی برای احترام گذاشتن به واقعیات به کرٌات روی داده در جنبش چپ ایران نیست، شناخت ما را نیز از علل بروز چنین وضعی عمق نمی بخشد. اگر دقیقتر به جمع بندی لنین که در بالا آمده توجه کنیم در روسیه وجود حزب بلشویک که پیوندی فشرده با طبقه کارگر داشت، ضمن این که سخت ترین سرکوب را به خود دید، ولی دارای چنان کیفیت تئوریکی و عملی بود که با وجود از دست دادن 90% از نیروهای تشکیلاتی اش درمنطقه مهم کارگری سان پطرزبورگ، توانست سربلند از این شکست درس گرفته پیوندش با طبقه کارگر روسیه از هم نگسسته و مجددا خود را سازمان داده و با اتخاذ تاکتیک های درست، مبارزه طبقاتی پرولتری را بی وقفه به پیش ببرد و با انحلال طلبان روشن فکر نظیر منشویکها و تروتسکیستها و آتزوویستها مبارزه کرده و درآستانەی شروع جنگ جهانی اول تبدیل به نیروی انقلابی با اتوریتەای در روسیه بشود که کشوری بزرگ با ملیتهای متنوع و رشد اقتصادی بسیار نا موزون و عقب مانده به خصوص در مناطق آسیائی روسیه بود و این حزب انقلابی کارگری و کمونیستی توانست تاکتیک های مناسب پیش روی جنبش کارگران و دهقانان را ماهرانه به اجرا درآورد.

تاریخ جنبش چپ در ایران در سطحی دیگر و در شرایط دیگری در مقایسه با تشکیل و فعالیت حزب توده ایران تکرار شد: در سالهای 1310 ـ 1320 حزب کمونیست ایران در زیر ضربات رژیم سلطنتی مستبد رضا شاه از هم پاشید. اما در شرایط مناسبی که پس از شهریور 1320 و سرنگونی آن رژیم به دست نیروهای اشغالگر متفقین و آزادی نسبی ناشی از ضعف بقایای نظام سلطنتی بوجود آمده بود، رهبری حزب توده ایران با محکم به دست نگرفتن آموزشهای کمونیسم علمی و توسل به التقاط گری ایدئولوژیک ـ سیاسی، گرچه در شرایط مساعد آن روز قادر به گسترش سریع حزب گشت، اما این حزب که به صورت حزبی دموکرات و ضد امپریالیست پا به عرصه ی وجود گذاشته بود با سازش کمونیستهائی با نیروهای غیر کمونیست، سوسیال دموکرات و حتا عناصر وابسته به امپریالیستها ! علارغم نفوذ قابل ملاحظه اش در میان طبقه کارگر، طی 12 سال موجودیت اش در ایران، یا سیاستهای اپورتونیستی نظیر شرکت در کابینه قوام السلطنه را (آن هم سه چهار ماهه) در پیش گرفت و یا با وجود آگاهی رهبری آن به بروز قریب الوقوع کودتا و اعلام این که "کودتا را به ضد کودتا تبدیل خواهد کرد"، پس از کودتای امپریالیستی 28 مرداد 1332، و پاسیو ماندن در برابر آن، آن هم به دلیل امتناع دکتر مصدق از مقاومت در برابر کودتاگران، این تشکیلات چنان ضربه ای خورد و بهترین کادرهای کمونیستی که در این حزب فعالیت می کردند جان باختند که نهایتا تا حد از هم پاشیده گی پیش رفت. رهبری این حزب نه تنها قادر نشد اشتباهاتش را برطرف کند، بلکه پس از غلبه رویزیونیسم مدرن در رهبری حزب کمونیست شوروی در همان سالهای بعد از کودتا، رهبری این حزب نیز به دامن این رویزیونیسم در غلتید. اگر از بدو تشکیل حزب توده ایران کمونیستها بر سر مواضع اصولی پافشاری کرده و حزبی جبهه ای نمی ساختند، جنبش کارگری و توده ای سرنوشت دیگری جز شکست را می توانست از سر بگذراند. اتخاذ این سیاست لاقیدانه در برابر دیگر طبقات اجتماعی باعث شد که سرنوشت حزب توده را ایدئولوژی خرده بورژوائی رقم بزند. این دیدگاه التقاطی در رهبری این حزب قبل از بهمن 1357 با طرح شعاری تحت عنوان "ایجاد جبهه ضد سلطنتی" و “شاه باید برود"، بدون صحبت از جای گزینی دولت جدید به رهبری طبقه کارگر، لاقیدی از خود نشان داد و امروز نیز جناحی از بقایای این حزب آن را تکرار می کند. بدون این که جنبه طبقاتی حزب رهبری کننده در هر جبهه واحدی در نظر گرفته شود:

"ما معتقدیم که بدون ایجاد جبهه ای واحد از همه نیروهای مخالف استبداد و مدافع صلح، آزادی، حقوق بشر و عدالت اجتماعی امکان پیشبرد هدفمان وجود ندارد." (صدای مردم ـ صلح، آزادی، عدالت اجتماعی، درباره ما، اول بهمن 1391)

اما از این ضربه خوردنها جنبش چپ درسهای لازم را نگرفت. جنبش چپ چه پیش و چه پس از انقلاب 1357 قادر نشد با ارزیابی درست طبقاتی و بدون رها کردن آن یک لحظه در تحلیلهایش از اوضاع در مقابله با رژیم سرمایەداری متکی بر اسلام که از عقب مانده ترین ایدئولوژی متافیزیکی پیروی می کرد و با تصویب ولایت فقیه عملا جای رژیم سلطنتی کم و بیش سکولار زمینی را با رژیم سلطنتی ولایت فقیه آسمانی تحت نام بی مسمای جمهوری اسلامی در خدمت نظام سرمایەداری عوض کرده بود، مبارزەای اصولی و قاطعی را براساس استراتژی و تاکتیک های کمونیستی پیش ببرد. چون که رهبری و بدنەی تشکلهای این جنبش چپ را افراد برخاسته از خرده بورژوازی و روشن فکر تشکیل می دادند که نه مجهز به کمونیسم علمی بودند و نه درک درستی از به کار بستن ماتریالیسم دیالکتیکی در پیشبرد وظایف ایدئولوژیک، سیاسی، تشکیلاتی و سبک کاری پرولتاریائی داشتند.

اکنون بعد از گذشت 35 سال از بروز انقلاب و حاکمیت نظام ولایت فقیه، تداوم سرکوبهای قرون وسطائی رژیم، مقاومت و مبارزەی پی گیر کارگران، زنان، دانش جویان، معلمان، پرستاران و غیره با نظام حاکم، جنبش چپ هنوز در لاقیدی ایدئولوژیک ـ سیاسی، قادر به تغییری رادیکال در پراکتیک 35 ساله اش نشده، انشعاب در تشکلها جای وحدت اصولی را گرفته، فرد گرائی جلو جمع گرائی قد علم کرده و تشکلهای چپ تلاش می کنند تحت عنوان "اصول گرائی" ذهنی ـ فرقه گرائی، حتا جنبش کارگری و زحمتکشان را به تفرقه بکشانند.

فراموش نکنیم که اگر درگذشته عدول از کمونیسم علمی عمدتا تحت گرایشات راست روانه اپورتونیستی و نهایتا آویزان شدن به مهملات رویزیونیستی راست مدرن بود، امروز این عدول به علاوه از طریق گرایشات اپورتونیستی چپ با مهملات رویزیونیستی چپ نیز پیش برده می شود که ماحصل آن محکم به دست نگرفتن اصول کمونیسم علمی است که میدان پرورشی اش دخالت شیوه تفکر خرده بورژوائی در جنبش کارگری آگاه و کمونیستی به صورت راست و چپ می باشد.

عدول از اصول کمونیسم علمی، نفی گرائی در مورد گذشته نزدیک به 100 سال جنبش کمونیستی جهانی، تن ندادن به فعالیت کمونیستی زیر یک پرچم و یک تشکیلات، دستمایه قرار دادن نظرات تروتسکیستی و شبه تروتسکیستی و لیبرالی، نشان از تاثیرات دیدگاه طبقاتی غیر پرولتری دارد که معرف طیف وسیع خرده بورژوازی در ایران است. غلبه بر این عامل شدیدا دست و پا گیر در رشد جنبش انقلابی و کمونیستی کارگران و زحمتکشان به میزان زیادی در گرو حضور هرچه بیشتر کارگران کمونیست در عرصه ی مبارزه طبقاتی کارگران برای ایجاد حزب کمونیست راستین رهبر جنبش کارگری است. خوشبختانه رشد جنبش کارگری شرایط را برای چنین دخالتی که حق مسلم کارگران پیشرو است مساعد ساخته است. در این راستا مبارزه با بی تفاوتی کنونی و کرختی حاکم بر جنبش چپ وظیفه ی کلیه ی کمونیستهائی است که در این جنبش مجدانه برای ایجاد حزب کمونیست تلاش می کنند. بدون چنین تلاشی، جنبش چپ فرقه گرا از جنبش آگاه کارگری عقب افتاده و حتا به مثابه ترمز در برابر حرکت پیش رونده ی آن قرار خواهد گرفت. فراموش نکنیم که "دایه بهتر از مادر" به ندرت وجود دارد و حزب کمونیست حزب پیشروان طبقه کارگر است و نه حزب پیشروان روشنفکری!

ک. ابراهیم ـ 15 شهریور 1392

در زمینه مالی ما را یاری دهید

سخنان اسماعیل بخشی در گردهمآئی کارگران هفت تپه

بخشی از برنامه مراسم یادبود رفیق علی صادقی (کاک ابراهیم) در هامبورگ

گفتگوئی با دکتر علی صادقی (کاک ابراهیم) و محمد اشرفی