29. نوامبر 2022

به دنبال خاطرات ترزا نوچه

طبقه کارگر وهمبستگی بین المللی

 “سوء قصد نافرجام “زامبونی” پانزده ساله علیه “موسولینی” در نوامبر ۱۹۲۶ به دست فاشیست ها بهانه داد تا باردیگر موج خفقان افسار گسیخته ای را در ایتالیا راه بیندازند. اخبارهشداردهنده می رسید و دستگیری اعضای حزب، پیاپی جریان داشت. بخش بزرگی از سازمان های ما نابود شده بود. رفقایی که امکان داشتند سعی می کردند خودشان را حفظ کنند. پر سر و صداترین خبر، دستگیری “گرامشی” بود. رهبران ما که در آن وقت در مسکو بودند تشکیل جلسه دادند. آنها با “کمینترن” به توافق رسیدند و تصمیم گرفتند یک مرکز رهبری در خارج از کشور در پاریس به وجود آورند و بلا فاصله “تولیاتی” را به آنجا بفرستند. “لونگو” هم بایستی به دنبال او می رفت.” “انقلابی حرفه ای” ص ۱۶۹.                  

“حزب تصمیم گرفته بود با حفظ رهبری داخل از رفقایی که گریخته بودند، در پاریس یک مرکز خارج از کشوربه وجود آورد. به رغم قوانین ویژه، دادگاه های خاص، انحصار سندیکای فاشیستی در کارخانه ها، اعمال فشار بر کلیه نشریات اوپوزیسیون و هزاران دستگیری، حزب توانست تا مدتی خود را سرپا نگه دارد.” همانجا ص۱۷۱.

“همین که “کنفدراسیون سراسری کار” از طرف رفرمیست ها که در برابر فشار فاشیست ها به زانو در آمده بود، منحل اعلام شد. رهبری طی اجلاس مخفی خود درایتالیا، چنین اعلام کرد: “سندیکای کارگری زنده است و مبارزه می کند.” این وضع در شرایطی بود که کلیه نشریات ما از طرف دولت تحت فشار بود…..” همانجا ص۱۷۱. 

“راندمان کارمان در سال ۱۹۲۷ به کلی منفی بود که بعدها همواره از آن به عنوان سالی که بهای گزاف پرداخته بودیم یاد کردیم. با اینکه خیلی از رهبران موفق شده بودند در اولین موج خفقان بگریزند، بقیه یکی پس از دیگری دستگیر می شدند و یکی پس از دیگری شهید می شدند. می گوئیم “شهید می شدند” زیرا که با توجه به قانون خاص، دیگر از رفقای دستگیر شده به عنوان زندانی سخنی نبود و از اینان تنها بنام “شهیدان” به دست دشمن یاد می شد. مبارزان آزادی در این سال ها سرنوشت نا معلومی داشتند و از آن پس، سال های پیاپی زندان و یا مرگ در انتظارشان بود. این سرنوشت بسیاری از مبارزان ما بود. از اولین ماه های سال ۱۹۲۷ روزنه امیدی در پاریس گشوده شد و تخت رهبری “تولیاتی” نشریه “استاتواوپرایو” منتشر گردید. اما حزب ما در خارج از کشور تصمیم گرفت به سوئیس منتقل شود، به خاطر اینکه به ایتالیا نزدیک تر بود. اما نشریه در فرانسه به چاپ می رسید. هسته رهبری حزب ما در خاج و همچنین هسته رهبری جوانان، به طور غیرقانونی در”لوگانو” بود و رفقای زیادی ازمرکزدرداخل به خاطر فرار از دستگیری به این شهرروی می آوردند.” همانجا ص۱۷۲.

“….. احساس من این بود که مقدار کاری که در”لوگانو” انجام گیرد خیلی کم است. رفقا به این اکتفا می کردند که بحث کنند، روزنامه بخوانند و به تهیه اسناد برسند و چشم براه گزارش از ایتالیا و از مسکو باشند. حال آنکه همه این ها فعالیت ناچیزی بود. عده ای درداخل کشور مبازه می کردند، شهید می شدند و ما؟ با آن که ایتالیا آن همه به “لوگانو” نزدیک بود، اما بنظر می آمد از پاریس هم دورتر است. در همین روزها بود که “راواتسولی” برای انجام وظایفش  ما را ترک کرد، قرار بود چند ماهی به کارهای خود ادامه دهد. اما کمی بعد به میان ما بازگشت. او به ایتالیا رفته بود و شرایط را بدتراز آنچه تصورمی کرد، یافت.”  همانجا 

ص ۱۷۴.                                                                                                               

همانطوری که ترزا نوچه در خاطراتش می نویسد او و رفقایش به صورت نیمه علنی در “لوگانو” بودند . پس از مدتی پلیس شهر “لوگانو” به آنها مشکوک می شود و آنها مجبور می شوند “لوگانو” را ترک کنند و به “بازل” بروند. در”بازل” کنفرانسی را تدارک می بینند تا اینکه رفقایی که از ایتالیا به سوئیس می آمدند در آن شرکت کنند.

ترزا ادامه می دهد:”دربازل ضمنا تصمیم گرفته شد یک مدرسه سیاسی با کمک رفقای سوئیسی  تاسیس شود. این مدرسه در”لیستال” که محل توریستی کوچکی در کوهستان بود تاسیس شد. “تولیاتی” و “لونگو” معلمان این مدرسه بودند. بیست رفیق ایتالیایی، فرانسوی و بلژیکی که بیشتر آنها جوان بودند به عنوان شاگرد به این مدرسه می آمدند. همانجا ص ۱۷۵. 

“….. در پایان مدرسه “بازل”…… “تولیاتی” مرا به کناری کشید و به من پیشنهاد کرد که به مسکو بروم و در”مدرسه لنینیست” که همان مدرسه بین الملل کادرهای “کمینترن” بود آموزش ببینم. یک دوره آن از آغاز سال شروع شده بود و حالا دوره دیگری برای سال ۱۹۲۹-۱۹۲۸ آغاز می شد.                            آنجا مدرسه ای با کیفیت بالا بود. علاوه بر زبان روسی، اقتصاد سیاسی، تاریخ جنبش کمونیستی و تاریخ حزب بلشویک آموزش داده می شد. دوره دوم، ماتریالیسم دیالکتیک به درس های قبلی اضافه می شد…..” همانجا ص ۱۷۹. 

“د ربین رفقای خارجی، دو دختر”رمانیایی” بودند که فرانسه حرف می زدند. یکی از آنها اسمش “مازین” بود که بعدها فهمیدم که همان “آنا پوکر” است. او زنی زیبا و اجتماعی با روحیه ای بسیار فعال بود، زمانی که به مدرسه آمد ۶ یا ۷ ماهه حامله بود….. حزبش به خوبی می دانست که او حامله است، مع الوصف او را فرستاده بود….. حزب “رومانی” در وضع غیر قانونی بسر می برد و احتیاج زیادی به کادر داشت و برای همین هم اورا به مدرسه فرستاده بود…..” همانجا ص ۱۸۶.

در طول تابستان مدرسه، ما را برای کار عملی به یک کارخانه پارچه بافی فرستاد…..ما به محل دور افتاده ای، جایی که صد کیلومتر از مسکو فاصله داشت رفتیم. این گردش به معنای استفاده از تعطیلات هم بود. در عین حال در نظر داشتیم از وضع اجتماعی، اقتصادی و سطح زندگی کارگران پارچه بافی هم تحقیق و بررسی کنیم. 

قبل از اینکه ششمین کنگره بین الملل کمونیست شروع شود و هنگامی که من در”رامنسکو” بودم “لونگو” به سراغم آمد. نمی دانم چگونه توانسته بود بفهمد من آنجا هستم…..ما ماه ها از هم جدا بودیم و حالا مشکل بود بتوان انتظار کشید. باهم به مزارع باز و آزاد  می رفتیم و روی سبزه های شاداب و تازه احساس جوانی می کردیم.

“لونگو” جلسه گزارش خود را در مورد اوضاع ایتالیا برای رفقای مدرسه و برای همه رفقای حزبی شهرک صنعتی که مهمانشان بودیم برگزار کرد…..کلیه شاگردان “مدرسه لنینیست” توانستند در نشست کنگره ششم “بین الملل کمونیست” حضور داشته باشند. نه تنها در مجمع عمومی که حتی در کمیسیون ها که غالبا جالب تر از مجمع عمومی است. در یکی از کمیسیون ها، رفقای ایتالیائی و روسی موضع “لونگو” را به شدت مورد انتقاد قراردادند. او با نظراکثریت رهبری حزب در مورد اوضاع ایتالیا موافق نبود_ برقراری سرمایه داری، تقویت شدن رژیم فاشیستی و نبودن مبارزه طبقاتی_ و در نتیجه شعار”شورای جمهوری” را که از طرف حزب تصویب شده بود را قبول نداشت و قاطعانه از شعار”حکومت کارگران و دهقانان” دفاع می کرد.” همانجا ص ۱۹۱ و۱۹۲ 

اگرچه کسی نظرم را نپرسیده بود، اما این بار من با “لونگو” موافق بودم. بنظرم “حکومت کارگران و دهقانان” روشن بود و هیچ ابهامی نداشت، درحالی که هیچکس قادر نبود توضیح دهد که منظوراز”شورای  جمهوری” چیست. البته توضیح داده می شد که این شعار برای اضاع کنونی ایتالیا مناسب تر است، ولی شرایط فقط از طریق مبارزه علیه فاشیسم قابل تغییر بود. برای این مبارزه شعار ساده و روشنی که قابل فهم برای همه باشد لازم بود.”همانجا ص۱۹۲.

تصور می کنم که آن بحث، مقدمه یک مبارزه سیاسی بود که حدود یک سال  بعد ما را به سمت یک تحول تاریخی پیش راند. همانجا ص ۱۹۲. 

“در هر حال من به درس خواندن در مدرسه به همراه رفقای دوره دوم ادامه دادم. در حالی که، آنهایی که در دوره اول بودند کم کم خود را آماده می کردند به محل های زندگی خود برگردند. خیلی از رفقا که بیشترآنها از کشورهای دیگر آمده بودند، پس از شرکت در کنگره ششم، خود به خود بر سرکار حزبی شان بازگشتند. از جمله “دیمیتروف” از حزب بلغارستان، “گومولکا” از حزب لهستان، همین طور خیلی از فرانسوی ها و آلمانی ها.” همانجا ص ۱۹۲.

“من با احساس تعهد و جدیت درس می خواندم، اما هروقت به مسئله ای عمیقا پی نمی بردم احساس می کردم بحث ها خشک و صرفا تئوریک است. بدین ترتیب شُهرتم در انتقاد کردن بیشتر شده بود. اما به هرحال همیشه یکی از بهترین شاگردان بودم. به خاطر می آورم در کلاس درس، رفیق “کاباچف”، معلم درس “لنینیسم” موضوع مهمی را به بحث گروهی گذاشته بود و من با برخی تعریف ها موافق نبودم. در یک لحظه رفیقی اگر اشتباه نکنم فرانسوی بود. او برای اینکه بحث را فیصله دهد به گفته “لنین” استناد کرد و گفت: “این را لنین گقته است”. از کوره در رفتم و گفتم: “فکر نمی کنم این گفته “لنین” باشد و تازه اگرهم “لنین” گفته باشد، اشتباه کرده است.” همانجا ص ۱۹۳.  

  “این برخورد، رسوائی دیگری بود. “کاباچوف” کلاس را تعطیل کرد ومرا به بحث خصوصی دعوت کرد. ساعت ها باهم حرف زدیم. “کاباچف” متوجه شده بود که خواست من، تعمق در مسائل است و نمی خواهم با مسائل جدی، سطحی و ساده انگارانه برخورد شود و راضی نمی شدم بی آنکه مسئله توضیح داده شود و بدون پایه و اساس کسی بگوید: “لنین گفته است”. تاکید کردم واکنش من در وسط درس لازم بود، چرا که به عقیده من یک دانشجوی کمونیست برای رد یا قبول یک سخن یا یک اندیشه باید فکر کند نه اینکه اساس کار را بر دنباله روی بگذارد. اگرچه “لنین” آموزگار همه ما است. لیکن این هیچ ربطی با گفته های او و نظرش در مورد “چپ روی و بیماری کودکی ندارد.” همانجا ص ۱۹۳.                                                   سر انجام قبول کردم که “کاباچف” هم قبول داشت، ولی در کلاس بعدی پس از طرح بحثی که به طور خصوصی با معلم داشتم، آن طوری که شاگردان انتظار داشتند از خود انتقاد نکردم و از این گذشته، حتی نتوانستم خویشتن داری کنم و رفقایی را که تنها جمله ای که در دهانشان است، این است که: “لنین” گفته است” مورد انتقاد قرارندهم.                                                                                          به همین خاطرکمیته حوزه حزبی مدرسه که در آن وقت دبیرش “کلمنت گوتوالد” بود برداشت خوبی از عملکردم نداشت.                                                                                                      پس از طی حدود یک سال دوره آموزشی نتیجه کارم را در مدرسه “لنینیست” ارزیابی کردم. به آموزش خیلی علاقه داشتم و با عشق مطالعه می کردم. می دانستم که در مدرسه، مفهوم پیشبرد کار درحزب را می آموزم و از رفقای ایتالیایی که مرا به آنجا فرستاده بودند ممنون بودم. همچنین از حزب و از طبقه کارگر شوروی که مدرسه را تاسیس و سازماندهی کرده بود تا من و دیگران درآن آموزش ببینیم. هرچند در آن موقع درنیافته بودم که “مدرسه لنینیست” به رغم نواقصی که در کارش بود، محل پرورش کادرها و رهبران کمونیسم جهانی است. آموزش ما در “مدرسه لنینیست”، به ویژه با اندیشه “لنین” در مورد سازماندهی حزب، “انقلابی حرفه ای” مفهوم عام تری پیدا کرد و کمونیست ها را ترغیب کردبه این که، چه از نظر تئوری و چه از نظر عملی خود را وقف مصالح حزب کنند.” ص ۱۹۳ و ۱۹۴ 

در اینجا منظور ترزا رد تئوری لنین نیست، بلکه در جواب رفیق فرانسوی که به نقل قولی ازلنین، اشاره می کند می گوید این نقل قول ربطی به نوشته لنین در کتاب “بیماری کودکی، چپ روی درکمونیسم” ندارد. او در چند خط بالا ترنیز یاد آوری می کند: “هروقت به مسئله ای عمیقا پی نمی بردم احساس می کردم بحث ها خشک و تئوریک اند”.                                                                                       ترزا که از کودکی به کار مشغول بود و علاقه وافری به مطالعه تئوریک داشت، ضمن اینکه تاکیدش بر کاربرد و تلفیق آن با شرایط مشخص بود. برخلاف کسانی که قادر نیستند تئوری را با شرایط مشخص تلفیق دهند و به جای اینکه مارکسیسم و لنینیسم راهنمای عمل قرار دهند، تنها به نقل قول می پردازند.                                                                                                                                 ترزا یک مارکسیست- لنینیست    بود و در تمام عمرش به مارکسیسم-لنینیسم وفادار بوده است .                                                                                                                                                                                                   

 درس های آموزنده ازهمبستگی احزاب کمونیست دنیا و نقش “حزب بلشویک” “اتحاد جماهیر شوروی” در این همبستگی

 “موسولینی” همین که به قدرت رسید، قوانین ویژه و دادگاه های خاص را برقرار نمود. با اعلان تک حزبی قدرتش را تحکیم بخشید، اعتصابات کارگری را ممنوع کرد، کمونیست ها و فعالین کارگری و بطورکلی مخالفین خود را قلع و قمع کرد. رهبران حزب کمونیست به شکرانه “کمینترن” و با کمک احزاب کمونیست فرانسه توانستند رهبری حزب را به پاریس منتقل کنند ورهبری توانست هسته های حزبی را در داخل تقویت بخشد و مبارزات توده ای را در داخل هدایت کند، ضمن اینکه به کمک کمونیست های فرانسه و سوئیس رفقای لو رفته را به پاریس و سوئیس انتقال دهد.                                                      در کنگره های “کمینترن” نه تنها احزاب کمونیست اروپایی شرکت داشتند، بلکه کمونیست ها از کشورهای مختلف در این کنگره ها شرکت می کردند.  کمونیست ها ازطریق احزاب خود به “مدرسه لنینیست” می آمدند تا اینکه در زمینه های تئوریک و سازماندهی آموزش ببینند و در عمل مبارزاتی و انقلابی تبدیل به کادر های زبده شوند. کادر هایی که توانستند در برابر فاشیسم و نازیسسم مبارزه کنند وپیروزی بدست آورند. ترزا نوچه و بسیاری از کارگران و روشنفکران و جوانان در جریان همین آموزش ها و مبارزات در شرایط سخت جنگ جهانی دوم توانستند نقش مهمی را علیه نازیسم ایفا کنند. “پروفینترن”، اتحادیه بین المللی کارگران وابسته به کمینترن بود که به اتحاد بین المللی  کارگران کمک می کرد. در سال ۱۹۲۱ برای آموزش کارگران نیز مدرسه ای در مسکو به وجود آمد که  کارگرانی از ایران نیز در این آموزشگاه شرکت داشتند. در این مدرسه به دانشجویان در امور حزب سیاسی، فعالیت های کارگری و اتحادیه ای آموزش می دیدند. از ایران نیز کارگرانی در این مدرسه آموزش دیده اند. امروز بسیاری از روشنفکران چپ تحت تاثیرتبلیغات سرمایه داری و در راس آن ابر قدرت در حال افول آمریکا قرار گرفته اند و امروزاززحمات و تلاش های “کمینترن و “پروفبنترن” در وحدت پرولتاریا جهان اشاره ای نمی کنند، از مقاومت مردم استالینگراد کسی یاد نمی کند،  نقش استالین را در شکست نازیسسم  کسی به خاطر نمی آورد. اینکه استالین دچار اشتباهات شده است تردیدی نیست، برای برخوری عادلانه لازمست اوضاع و شرایط آن زمان را تحلیل کرد و در پرتو آن کارهای مثبت و اشتباهات او را مورد تحقیق و مطالعه قرار داد و آنگاه به قضاوت نشست، نه اینکه با استناد به تبلیغات نمایندگان انحصارات بزرگ سرمایه داری که برای پوشاندن جنایت های بزرگ خود کاه را کوه جلوه می دهند با آنها هم صدا شد. انحصارات سرمایه داری دشمنان افسار گسیخته طبقه کارگر و احزاب کمونیست هستند و برای نابودی آن مخارج هنگفتی را خرج می کنند. متاسفانه بعضی از چپ های ما امروز به مسائل این چنینی برخوردی سطحی دارند.                                                                                     تزا نوچه در کتاب “انقلابی حرفه ای” به نکته بسیار مهمی اشاره دارد و می گوید: “به عقیده من یک دانشجوی کمونیست برای رد یا قبول یک سخن یا یک اندیشه باید فکر کند نه اینکه اساس کار را بر دنباله روی بگذارد.”                                                                                                            در این سال ها کمونیست ها سختی های زیادی  را از سر گذراندند، با سختی ها و مرارت های بی سابقه ای روبرو شدند. اما اکنون تضاد ها در حال جابجا شدن است. سرمایه  داری و در راس آن سرمایه انحصاری و ابرقدرت امریکا در حال افول است و طبقه کارگردرحال رشد و شکوفایی است. احزاب و سازمان های کمونیستی در دنیا پس از سال ها از هم گسیختگی  امروز در حال نزدک شدن هرچه بیشتر با یکدیگرند و می روند که به یکدیگر بپیوندند، پیوستنی که پس از تجارب زیاد، پیوندی نا گسستنی خواهد بود. 

                   لیلا

                  تیرماه ۱۴۰۱

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *